زیارت نانگاپاربات : داستان اولین صعود قله عریان


0
زیارت نانگاپاربات : داستان اولین صعود قله عریان
نانگاپاربات برای اولین بار در سال ۱۹۵۳ توسط کوهنورد اتریشی هرمان بول به عنوان بخشی از یک اکسپدیشن آلمانی به سرپرستی دکتر کارل هرلیخ کوفر صعود شد. اولین صعود به این کوه از جناح راخیوت یال شرقی در ۳ ژوئیه انجام گرفت. سایر اعضای اکسپدیشن شامل والتر فراونبرگر، پیتر اشنبرنر، فریتز اومان، آلبرت بیترلینگ، کونو راینر، اتو کمپتر، هرمان کولنسپگر، هانس ارتل بودند.
هرمان بول در روز صعود به تنهایی عازم قله شد، وی همچنین در رسیدن به قله از اکسیژن کمکی استفاده نکرد. نانگاپاربات در پاکستان در منتهی الیه غربی هیمالیا واقع شده است. این نهمین کوه مرتفا جهان است و سومین هشت هزارمتری بود که پس از آناپورنا و اورست برای اولین بار صعود شد.

این اکسپدیشن توسط کارل هرلیخ کوفر رهبری می شد و از نه کوهنورد دیگر از آلمان و اتریش(از جمله عکاس و فیلمساز هانس ارتل که در آن زمان در بولیوی ساکن بود) تشکیل شده بود. کوهنوردان همچنین توسط تیمی از باربران منطقه هونزا حمایت می شدند. علاوه بر این مقدمات پیوستن پنج شرپا به اکسپدیشن از طریق هند فراهم شده بود. اما آنها در مرز هند و پاکستان بازگردانده شدند. کمبود باربران در ارتفاعات بالا و بی تجربگی باربران هونزا، منجر به مشکلات جدی در تامین کمپ های بالاتر و پیشروی برنامه گردید.

هیات اعزامی از شمال شروع به نزدیک شدن به کوه کرد. این مسیر برای اولین بار توسط یک اکسپدیشن آلمانی در سال ۱۹۳۲ کاوش شده بود. به طور کلی تصور می شد که با وجود برخی اکتشافات اولیه در سمت دیامیر این سمت تنها خط صعود امکان پذیر را دارد.
از کمپ اصلی به ارتفاع دقیقا زیر ۴۰۰۰ متری در کنار یخچال راخیوت، مسیر از طریق جناح شمال شرقی کوه، زیر دیواره بهمن خیز راخیوت عبور کرده تا به خط الراس شرقی به نام Moor’s Head دست یابد. از اینجا راه از خط الراس شرقی، بر فراز سیلبرساتل و فلات نقره ای تا قله فرعی ۷۸۵۰ متری و سپس از طریق شکاف باژین به قله اصلی اصلی نانگاپاربات می رسد.
این مسیری طولانی و پیچیده است که مسافت ۱۸ کیلومتر را با افزایش ارتفاع ۴۶۲۵ متر طی می کند. بالاترین نقطه ای که قبلا روی کوه صعود شده بود، نقطه ای درست زیر قله فرعی بود که پیتر اشنبرنر و اروین اشنایدر به آن در سال ۱۹۳۴ رسیده بودند.پست مرتبط
حفظ و نگهداری کوله پشتی کوهنوردی با ۷ روش
جبهه شرقی کی۲، رویای محال دنیای کوهنوردی
سپس طوفانی رخ داد و گروهی از کوهنوردان مستقر در کمپ بالا تصمیم به عقب نشینی گرفتند. سه کوهنورد آلمانی و شش شرپا در حین فرود جان باختند. اشنبرنر از نجات یافتگان آن تیم بود که به عنوان سرپرست صعود سال ۱۹۵۳ حضور داشت.
یکی از کسانی که در سال ۱۹۳۴ درگذشت، ویلی مرکل سرپرست اکسپدیشن و برادر ناتنی کارل هرلیخ کوفر بود که در آن زمان در سن ۱۷ سالگی به سر می برد. این موضوع باعث شد که کوفر که پزشک بود به سمت آغاز سفر ۱۹۵۳ سوق داده شود.

کارل هرلیخ کوفرآب و هوای بد و محدودیت باربران
آب و هوای بد و دسترسی محدود به باربران باعث شد کار اکسپدیشن ۱۹۵۳ در ایجاد زنجیره ای از کمپ ها در سراسر جبهه شمال شرقی به کندی پیش رود. در ۱۰ ژوئن بول، کولنسپگر و گروهی از باربران، کمپ ۳ را در تراس بالای یخچال راخیوت در حدود ارتفاع ۶۲۰۰ متری برپا کردند. این نقطه پایان حرکت طولانی اکسپدیشن از راست به چپ در جبهه شمال شرقی کوه بود. از اینجا مسیر به سمت راست می چرخید و از روی قله راخیوت عبور می کرد تا به خط الراس شرقی نانگاپاربات برسد.
در ۱۸ ژوئن رینر، فرانبرگر، بول و کمپتر به محل کمپ ۴ در حدود ارتفاع ۶۲۰۰ متری و زیر قله راخیوت رسیدند. آنها یک غار برفی برای کمپ حفر کردند و سپس به کمپ ۳ بازگشتند. بول و کمپتر روز بعد در کمپ باقی ماندند. بالاتر از کمپ، مسیر از دیواره یخی عبور می کرد که سخت تر از آنی بود که باربران بی تجربه بتوانند با آن مقابله کنند.

بول و کمپتر در ۲۰ ژوئن بدون باربر از این قسمت عبور کردند و طناب هایی را در سراسر آن ثابت نمودند. آنها به منطقه head moore رسیدند و بول از یک سوزنی صخره ای ۲۰ متری – سوزنی راخیوت – در نزدیکی قله راخیوت بالا رفت. آن شب آنها به کمپ ۴ بازگشتند.
آب و هوای بد و بیماری در بین باربرها، همراه با سختی فیس یخی راخیوت، مانع از پیشرفت بیشتر شد. تا اوایل ژوئیه، اکسپدیشن هنوز یک کمپ در خط الراس شرقی ایجاد نکرده بود که برای تلاش اصلی ضروری می نمود.
بادهای موسمی قریب الوقوع به نظر می رسید، اگر چه تاثیر آن بر نانگاپاربات به اندازه هیمالیای نپال تعیین کننده نیست و متعاقبا صعودهای موفقیت آمیزی در ماههای جولای و آگوست انجام شده است.
مشکل دیگر این بود که پیتر اشنبرنر، سرپرست صعود قرار بود به خانه بازگردد. در قرارداد وی ذکر شده بود که او درابتدای جولای اجازه این کار را خواهد داشت. سرپرستی صعود به والتر فراونبرگر واگذار شد.
در ۲۸ ژوئن، والتر فراونبرگر، هرمان کولنسپگر، هرمان بول و اتو کمپتر ازکمپ ۴ به سمت مورز هد حرکت کردند. طبق گزارش کولنسپگر کوهنوردان حرکت خود را به تاخیر انداختند به این امید که باربرها از پایین برسند. هیچ کدام از باربرها بالا نرفتند و بنابراین حوالی ظهر حرکت آغاز شد و فقط تجهیزات کافی برای بول و کمپتر را با خود بردند. قرار بود یک غار برفی برای آنها در محل کمپ ۵ ایجاد شود، سپس فراونبرگر و کمپتر فرود می آیند و بول و کمپتر را تنها می گذارند تا تلاشی روی قله داشته باشند. طبق گزارشی که در زندگی نامه بول آمده است، تیم فقط برای تجهیزات حمل می کرد. او قرار بود به تنهایی روی قله تلاش کند.
با بالا رفتن چهارنفر هوا بدتر شد و مه و بارش برف سنگین به همراه داشت. گزارش های کولنسپگر و بول هر دو توافق دارند که این کمپتر بود که در نهایت پیشنهاد کرد که صعود متوقف شود و این توسط همه پذیرفته شد، هر چند که هرمان بول از پذیرش آن اکراه داشت. وقتی آنها به کمپ ۴ رسیدند هوا تاریک بود.
روز بعد هوای بد ادامه داشت و تیم به کمپ ۳ فرود آمد. در روز ۳۰ ژوئن هوای صاف غیرمنتظره پدیدار شد. تقریبا همه افراد حاضر در سفر از جمله بول به این نتیجه رسیده بودند که فصل موسمی امکان دارد در هر لحظه باعث تعطیلی کل برنامه شود. کارل هرلیخ کوفر می گوید:”هیچ کدام از ما در خواب هم نمی دیدیم که این هوای عالی برای یکی دو هفته تمام طول بکشد.”
از کمپ اصلی به کمپ ۳ دستور میرسد که کوهنورد به پایین بازگردند. این نگرانی وجود داشت که کوهنوردان کمپ های بالایی به استراحت نیاز داشته باشند. البته اعتقاد بول این بود که کوفر قصد پایان دادن به برنامه را دارد.
به گفته بول، کوهنوردان در کمپ ۳ از طریق بیسیم به کمپ اصلی اعلام کردند که قصد دارند با یا بدون تایید تلاش صعود قله را انجام دهند. اما در نهایت پس از یک سری مکالمات صعود تایید شد. والتر فراونبرگر خود را وقف راهنمایی باربرها برای آماده شدن به منظور عبور از رخ راخیوت کرد که هیچ یک از آنها برای مقابله با آن آمادگی نداشتند.

مسیر صعود هرمان بول خط چین سمت چپ و مسیر فرود وی خط چین سمت راست می باشند.۲ جولای
در ۲ جولای، هانس ارتل، والتر فراونبرگر، هرمان بول، اتو کمپتر و سه باربر-علی مدد، حاج بیگ و هدایا خان- به خط الراس شرقی نزدیک مورز هد رسیدند. باربر چهارم -مادی- نتوانست صعود کند زیرا هیچ کرامپونی که به اندازه پای وی بزرگ باشد پیدا نشد. بار او در عوض توسط فراونبرگر حمل شد. ارتل، فراونبرگر و بابران پس از رسیدن به کمپ ۵ به سمت کمپ ۴ فرود آمدند. بول و کمپتر در کمپ ۵ باقی ماندند.
مشکل پیش روی آنها قابل توجه بود. کمپ آنان در ارتفاع ۶۹۰۰ متری واقع شده بود. اکسپدیشن سال ۱۹۳۴ یک کمپ در همان موقعیت و یک کمپ دیگر هم در فلات نقره ای در ارتفاع ۷۴۸۰ متری برقرار کرده بود که به قله بسیار نزدیک تر بود.
کمپتر و بول برای رسیدن به قله ۶ کیلومتر مسافت در پیش داشتند. آنها ۱۱۲۵ متر ارتفاع عمودی را باید طی می کردند که با در نظر گرفتن فرود به شکاف باژین و صعود مجدد بعدی در مجموع شاید ۱۲۲۵ متر ارتفاع برای صعود پیش رو بود.
هرمان بول ظاهرا هنوز سرحال بود. اتو کمپتر اما آمادگی کمتری داشت. وی تمام مسیر را از کمپ ۳ آمده بود در حالی که بقیه از کمپ ۴ حرکت کرده بودند.حرکت به سوی قله
بول در ساعت ۲ بامداد روز ۳ جولای ازخواب بیدار شد و شروع به آماده شدن برای صعود کرد. کمپتر را نمی توان بیدار کرد. حدود ساعت ۲:۳۰ دقیقه بول به سمت قله حرکت کرده و کمپتر بعدا شروع به صعود می نماید. به نظر اینطور می آید که وظیفه باز شدن مسیر به شکلی عمدی یا غیر عمد به بول واگذار شده بود.
ساعت ۵ صبح بود. بول در حال بالا رفتن از خط الراس شرقی بود که هنوز هم پایین تر از سیلبرساتل قرار داشت. کمپتر هم شاید یک ساعتی از او عقب بود. کمی مکث کرد تا یک نوشیدنی بنوشد، سپس در سراسر میدان برفی هموار فلات نقره ای حرکت کرد. کمپتر حدود ساعت ۸ به سیلبرساتل رسید و به سمت فلات نقره ای ادامه داد. او به طرز وحشتناکی احساس ضعف می کرد. سپس استراحت کرد و مقداری نوشیدنی خورد و سپس به خواب رفت. حدود ساعت ۹ صبح دوباره بیدار شد و حالش بهتر نشد. بول در ان زمان از دیدرس ناپدید شده بود. کمپتر تمام روز را در فلات منتظر ماند و سپس به کمپ ۵ بازگشت.
حدود ساعت ۱۰ صبح، با نزدیک شدن به قله فرعی بول تصمیم گرفت که نمی تواند سریعتر حرکت کند، مگر اینکه بار خود را سبک کند. او کوله پشتی خود را در یک گودی گذاشت و ادامه داد. همچنین برخی وسایل ضروری را در جیب خود جا داده بود. خواب هم امانش را بریده بود و مدام می خواست بخوابد. در عوض با کمی سختی راهی به شکاف باژین پیدا کرد. ….به نحوی حال خود را بهبود داده و حرکت را ادامه می دهد.
خط الراس آنسوی شکاف باژین دشوارتر از آنچه انتظار می رفت بود. در یک نقطه مسیر اطراف یک تیغه ژاندارم شامل مشکلاتی بود که بول آن را با درجه سختی IV یا V تخمین زد.
ساعت ۷ بعد از ظهر بود که بول به قله رسید. او تبریخ خود را به برف چسباند و با یک پرچم تیرولی که روی آن بود عکس گرفت. سپس پرچم تیرول را برداشت و پرچم پاکستان را جایگزین کرد.

کلنگ هرمان بول به همراه پرچم تیرول
بول چند عکس دیگر هم گرفت. سپس تبریخ و پرچم پاکستان را پشت سر گذاشت و به سمت پایین حرکت کرد. خط الراس صخره ای که در راه بالا دنبال کرده بود، در سرازیری بودن طناب، بسیار دشوارتر به نظر می رسید. او مسیری را به سمت پایین شیب یخی در سمت دیامیر در پیش گرفت. یک کرامپون جدا شد. کرامپون را پیدا کرد، اما بندش را نه. او چیزی نداشت که بتوان از آن تسمه دیگری درست کرد. وی باتوم به همراه داشت اما تبریخ نداشت تا بتواند کاری انجام دهد. به نحوی راه خود به خندق سنگی نزدیک خط الراس رساند و بعد هوا تاریک شد.
هیچ چشم اندازی برای حرکت بدون نور وجود نداشت و جایی برای دراز کشیدن یا حتی نشستن هم نبود. لباس اضافی او هم در کوله اش بود که پایینتر جاگذاشته بود. هیچ کیسه بیواکی هم به همراه نداشت. اما خوشبختانه شب بدون باد گذشت.
در بعد از ظهر ۴ جولای زمانی که بول در حال تقلا برای بازگشت در طول فلات نقره ای بود، هانس ارتل و سه باربر با دستگاه اکسیژن در بارشان به کمپ ۴ رسیدند. ملزومات لازم برای نجات اکنون در کمپ بود، اما کوهنوردان در کمپ ۵ به این نتیجه رسیدند که برای جستجوی بول خیلی دیر شده است. این بدان معنا بود که اگر بول زنده بود اما قادر به فرود نبود باید برای دومین شب در فضای باز زنده می مانند.
در اوایل عصر همان روز، گروه در کمپ ۵ مراسم کوتاهی را به یاد کسانی که در سال ۱۹۳۴ درگذشته بودند برگزار کردند و یک لوح یادبود در محل قرار داد. پس از آن اتو کمپتر که هنوز از تلاش روزهای قبل خسته شده بود با سه باربر به کمپ ۴ فرود آمد.
سپس والتر فراونبرگر که هنوز سنگ گذاشتن روی بنای یادبود در ارتفاع نزدیک به ۷۰۰۰ متری را تمام نکرده بود، نقطه ای مشاهده کرد که از سیلبرساتل پایین می آید.

هرمان بول
ساعت ۷ بعد از ظهر، بول پس از ۴۰ ساعت به کمپ رسید. به بول نوشیدنی گرم و اکسیژن داده شود. در ۵ جولای بول، فراونبرگر و ارتل به کمپ ۴ فرود آمدند و سپس به همراه اوتو و کمپتر به کمپ ۳ پیوستند. بول هنوز بسیار ضعیف بود. روز بعد به فرود ادامه داده و نهایتا تیم در ۷ جولای به کمپ اصلی رسید.
هرلیخ کوفر سرپرست و پزشک تیم پس از بررسی سرمازدگی پای بول به این نتیجه رسید که آسیب جدی تر از آن چیزی است که تصور می شد. اکسپدیشن سرانجام در ۱۴ جولای، روزی که هوا خراب شد از کمپ اصلی خارج گردید.
بول به دلیل جراحات ناشی از سرمازدگی در بیمارستان ابتدا در گیلگیت و سپس در لاهور تحت مداوا قرار گرفت. در نهایت دو انگشتش را از دست داد.
از کوهنوردان در روستاهایی که از آنجا عبور می کردند تقدیر به عمل آمد و فریاد “آلمان زنده آباد” (“زنده باد آلمان”) بلند شد. در کراچی، رئیس جمهور پاکستان به تمامی اعضای اکسپدیشن مدال اهدا کرد.
اکسپدیشن تقریباً بلافاصله درگیر جنجال شد و اعضای اکسپدیشن نظرات متناقضی در مورد صعود به رسانه ها ارائه کردند. هرمان بول در زندگینامه خود Achttausend Drüber und Drunter که در سال ۱۹۵۴ منتشر شد (و سپس به انگلیسی در سال ۱۹۵۶ با عنوان زیارت نانگاپاربات) به شدت از سازماندهی و رهبری اکسپدیشن انتقاد کرد.

رضا شهلایی هیمالیا نوردفاتح 6 قله 8000 متری ازسخت ترین وخطرناک ترین  جهان

صعودهای یک مرد 8000 هزار متری! . صبح ملت نیوز
رضا شهلایی چهره ای شناخته شده در تاریخ کوهنوردی ایران و از هیمالیانوردان خوب کشور و افتخار کوهنوردی کرمانشاه است

بازخوانی یک روایت تلخ کوهنوردی از رضا شهلایی هیمالیا نورد مطرح کرمانشاهی یکی از آن 9 بازمانده،حادثه کانچن جونگا

راه را گم کرده بودیم. شب عجیب و ترسناکی بود. جایی بر فراز ابرها در ارتفاع 7800 متری زمین در دل تاریکی راه را گم کرده بودیم.

مجبور به "بیواک" شدیم، در یک شیب تند یخی 60 تا 70 درجه ای! جان هایمان را به دو پیچ در یخ و یک رشته طناب گره زدیم.

نگرانی در نگاه همه ما موج می زد. هر طوری که بود نباید می خوابیدیم. روی سر هم داد می زدیم تا خوابمان نبرد. اگر کسی خوابش می گرفت دیگر کارش تمام بود. باید تحمل می کردیم.

با امید آمده بودیم، به شادی رسیده بودیم، حالا نباید با غم بر می‌گشتیم.

در آن فضای کوچک و غمبار هر کدام از ما خودش را سفت بغل کرده بود. سرمای استخوان سوز تا اعماق وجودمان رخنه می کرد و مغز استخوانمان را بدرد می آورد.

چندین ساعت گذشته بود، چندین ساعتی که هر ثانیه آن برایمان به اندازه هزار سال طول کشیده بود. اینجا ما در یک دنیای دیگر بودیم. شاید در آن لحظه هیچ کس روی این کره خاکی حال ما را درک نمی کرد.

ترس همه وجودمان را گرفته بود، نمی دانستیم در این سرمای 40 درجه زیر صفر چند نفر از ما یازده نفر تا صبح دوام می آورد.

لحظات سختی را سپری می کردیم. جزء جزء بدنمان درد داشت و کم کم به مرز بی حسی می رسید. کسی نمی دانست که چند قدم تا مرگ فاصله داریم.

سردم بود. چشمانم رو به خواب می رفت. در کشاکش بین رویا و واقعیت بودم. رویاها من را به کانچن می کشاند، به یاد جسد آن دو کوهنورد مجاری که پای کانچن یخ زدند و جسدشان برای همیشه آنجا ماند و بعدهم مرگ آن کوهنورد کره ای و آن دو کوهنورد نپالی. به یاد آن هشت روزی که در میان برف و بوران کی2 در چادرهایمان حبس شده بودیم و نمی دانستیم چه در انتظارمان هست و... .

همه آن خاطرات تلخ جلوی چشمانم رژه می رفت. چشمانم باز می شد، به واقعیت برمی گشتم، سردم بود، سرنوشت ما چه می شد؟

زمان به کُندی می گذشت، نباید می خوابیدیم. سخت بود، همه بی طاقت شده بودیم، آخرهم یکی از ما بی قرار شد، ترسیده بود، دیگر طاقت نیاورد، بلند شد و رفت. بعد از او یکی از شرپاها هم گفت که می خواهد برود و او هم رفت. هر دو رفتند برای همیشه. شاید اگر تحمل می کردند زنده می ماندند، اما آن سرنوشت غم انگیز آنها را به سوی خود فراخوانده بود تا جایی بر بلندای این زمین خاکی آرامگاهی یخی خانه ابدیشان شود.

خاطره آن شب سخت و هولناک را با عبور تک تک ثانیه ها و لحظاتش برای همیشه در وجودمان ماندگار کردیم و شاید هیچگاه دیگر به مانندش را تجربه نکنیم.

با بدن های یخ زده مشتاق سپیده دم بودیم. هوا داشت روشن می شد، صبح شده بود. باور کردنش دشوار بود. یازده ساعت تمام سخت ترین لحظات زندگیمان را به چشم دیده بودیم، تمام وجودمان از یخ زدگی بی حس شده بود. همین که زنده مانده بودیم خودش یک معجزه بود.

برفراز آناپورنای سرسخت ایستاده بودیم، بدن های یخ زده مان را به طلوع لذت بخش سپیده دم سپردیم و با آخرین نایی که در توانمان بود، بلند شدیم و به راه افتادیم. برگشتیم، اما با دو کشته، به جای یازده نفر، 9 نفر بودیم. از این 9 نفر هم یکی هر 10 انگشتش را بریدند. دیگری هم یکی از انگشتان دست راستش را از دست داد. بینی و انگشتان پای من هم سیاه و یخ زده شده بود و بینی ام سه ماه و انگشتان پاهایم شش ماه طول کشید تا حالشان خوب شد...

رضا شهلایی هیمالیا نورد مطرح کرمانشاهی یکی از آن 9 بازمانده، در گفت و گو با ایسنا، خاطره آن شب رعب انگیز بر فراز هشت هزار متری آناپورنا را فراموش ناشدنی می داند و ادامه می دهد: آناپورنا چهارمین هشت هزار متری بود که برای صعودش رفته بودم . قرار صعود به آناپورنا را سال 2014 پس از صعود به کی2 با اعضای همین گروه بسته بودیم و یکسال بعد برای صعود به این قله دور هم جمع شدیم. برای صعود به آناپورنا از حدود یک ماه قبل از فصل صعود به قله های هشت هزار متری به کمپ این قله رسیدیم. وقتی وارد منطقه شدیم، هیچ گروهی آنجا نبود، فقط ما بودیم، شش کوهنورد به همراه پنج شرپا(راه بلدهای محلی کوهستان).

آناپورنا با بهمن هایش معروف است. زمانی هم که به بیس کمپ رسیدیم، حدود 50 سانتی متر برف آنجا باریده بود و هیچ کوهنوردی هم آنجا دیده نمی شد. تا رسیدن به نوک قله چهار کمپ پیش رو داشتیم. حرکتمان را شروع کردیم. صعود به خوبی پیش رفت و ساعت سه بعد از ظهر بود که به قله رسیدیم. زمان زیادی را روی قله نماندیم و برگشتیم. در مسیر بازگشت ساعت حدود شش و هفت عصر که هوا تاریک شده بود در فاصله سیصد متری از قله در یک شیب تند یخی راه را گم کردیم. هوا تاریک بود و نمی توانستیم بی محابا دل به راه بدهیم و برگردیم. همه جا یخ بود و یخ بود. باید صبر می کردیم تا هوا روشن شود. می دانستیم شب سختی در آن سرمای 40 درجه زیر صفر در پیش داریم، اما چاره ای هم نبود. از جمع یازده نفره گروه دو نفر نیمه های شب از ما جدا شدند تا برگردند که در مسیر سقوط کردند و جانشان را از دست دادند. ما تا صبح تحمل کردیم، هرچند که عوارض آن شب تا آخر عمر با برخی از ما ماند.

....این کوهنورد برجسته که حدود چهل سالی است بصورت حرفه ای کوهنوردی می کند و تاکنون قله های زیادی را فتح کرده در ادامه از قصه صعودش به اورست به عنوان اولین هشت هزار متری که آن را فتح کرد می گوید و ادامه می دهد: خیلی سالها پیش بود که به همراه یک تیم از بانوان کوهنورد کرمانشاهی به قله مراپیک رفتم و در آنجا بود که برای اولین بار بیس کمپ قله اورست را از دوردست ها دیدم. آنقدر شیفته و مجذوب اورست و عظمتش شده بودم که عهد کردم دیگر هیچگاه به هیمالیا بازنگردم، مگر اینکه برای فتح اورست باشد.

حدود چهارسالی از آن ماجرا گذشت و طی این مدت چندین قله هفت هزار متری را تجربه کرده بودم که برنامه اورست را چیدم.

سال 2012 بود که به رویای اورست رسیدم و صعودم به این قله زیبا حدود 60 روزی طول کشید، اماخاطره آن صعود و تلالو اشعه های آفتاب طلایی رنگ که صبح هنگام بر قله می تابد هیچگاه از ذهنم نمی رود. چیزی که دیدم بیشتر به یک خواب زیبا می مانست و آن هنگام احساس می کردم که خوشبخت ترین انسان روی کره زمین هستم که این همه زیبایی را می بینم.

آن صبح درخشان که روی بام دنیا ایستاده بودم، از دور دو قله بسیار زیبا را پیش رویم دیدم. قله ای که سمت راست قد کشیده بود، ماکالو بود و قله ای که سمت چپ و بین مرز نپال و هندوستان ایستاده بود، کانچن بود.

نمی دانم چرا، اما احساس می کردم کانچن صدایم می زند، فکر صعود به آن به ذهنم رخنه کرده بود. می دانستم زیباترین ترکینگ(کوه پیمایی) کره زمین متعلق به کانچن است و حتی خود نپالی ها هم آرزوی صعود به آن را دارند. برای همین وقتی به بیس کمپ اورست بازگشتیم، با دوستانی که با آنها به اورست آمده بودیم، قرار گذاشتیم تا صعود بعدیمان کانچن باشد.

یکسال بعد یعنی سال 2013 همه برای صعود به کانچن دوباره دور هم جمع شدیم. برای رسیدن به بیس کمپ کانچن هشت روز بالا و پایین در جنگل و سه روز پیمایش در یخچال ها را داشتیم و سرانجام به بیس کمپی رسیدیم که بسیار زیبا و به شکل قارچ بود.

برای صعود به کانچن یک گروه 12 نفری بودیم که در میان این گروه دو نفر ایرانی بودیم، من و خانم پروانه کاظمی. شبی که می خواستیم صعود کنیم مشکلاتی برای ریه و گلوی خانم کاظمی بوجود آمد، با این وجود صعود را شروع کردیم. به کمپ چهار که رسیدیم می خواستیم شب را در آنجا استراحت کنیم که حدود ساعت یک و دو شب مشکلات ریه و سرفه های او تشدید شد و برای همین یک انتخاب درست را انجام داد و اعلام کرد که می خواهد به پائین قله بازگردد، هرچند که این قابلیت را داشت که به قله صعود کند، اما برای حفظ سلامتی اش یک تصمیم درست گرفت.

با بازگشت خانم کاظمی، گروه ما یازده نفره شد. صعودمان را ادامه دادیم. کانچن قله ای 8586 متری بود که 600 متر مانده به قله سنگ و یخ بود که صعود و فرود به آن بسیار دشوار بود.

با هر سختی بود که بود توانستیم کانچن را فتح کنیم، اما در مسیر برگشت پنج نفر از اعضای گروه را از دست دادیم.

رضا شهلایی در ادامه خاطره صعود به کانچن از حادثه های وحشتناک این صعود هم می گوید و ادامه می دهد: همراه ما دو کوهنورد اهل کشور مجارستان بودند که یکی از آنها معلول بود که یک پای فلزی داشت و با همان پا توانسته بود هشت یا 9 قله هشت هزار متری را فتح کند.

در مسیر صعود به قله، این دو نفر کمی از ما عقب ماندند و زمانی که ما به قله رسیدیم و در مسیر بازگشت درحالی که حدود یک ساعت و نیم از قله دور شده بودیم، آنها را دیدیم که درحال صعود بودند. می دانستیم که زمان اجازه نمی دهد که به قله صعود کنند و ادامه صعود باتوجه به نزدیک شدن به تاریکی هوا کاری خطرناک است، برای همین به آنها اصرار کردیم که از صعود منصرف شوند و به کمپ برگردند، اما قبول نکردند و به مسیرشان ادامه دادند.

هرچند آنها توانستند قله را صعود کنند، اما متاسفانه در مسیر بازگشت، در پای قله یخ زدند و هنوز هم جسد آن دو پایین قله کانچن مانده است.

به همراه ما سه کوهنورد دیگر - یک کوهنورد کره ای و دو کوهنورد نپالی- بودند که در مسیر بازگشت آنها هم سقوط کردند و جانشان را از دست دادند.

یازده نفر رفته بودیم و شش نفر بازگشتیم. صعودی که به کانچن داشتیم حدود 62 روز طول کشید، اما تلخی از دست دادن آن پنج همراهمان خیلی برایمان دردناک بود.

دوباره یک قرار گذاشتیم. مثل قبل، این بار در بیس کمپ کانچن. قرار بعدیمان شد صعود به کی2.

بازهم تاریخ برایمان تکرار شد. یکسال بعد رنگ قرارمان به رنگ واقعیت درآمد. می خواستیم امپراطوری مغرور کی2 را مغلوب کنیم.

کی2 را به سختی هایش می شناسند. برای صعود به کی2 یک شرپای نپالی را به جای شرپای پاکستانی دراختیار گرفتیم چون شرپاهای نپالی مسلط تر بودند. تجربیات کسانی که تاکنون این قله را صعود کرده بودند می گفت که برای صعود به کی2 باید حتما با ابزار کوهنوردی، یخ نوردی و سنگنوردی عجین شده باشی تا دچار چالش نشوی، پس می دانستم که صعود سختی درپیش ندارم چون کوهنوردی، یخ نوردی و سنگنوردی رشته های تخصصی ام بودند.

با این همه صعود به کی2 حدود 63 روز طول کشید که دلیل اصلی آن هم این بود که شرایط آب و هوایی این قله غیرقابل پیش بینی بود. حتی در بخشی از برنامه صعود حدود هشت روز را مجبور شدیم در چادر بمانیم تا شرایط جوی بهتر شود.

می گفتند کی2 وحشی است، برای همین با حساب و کتاب رفتیم. پس از عبور از بیس کمپ و کمپ های یک و دو به کمپ سه رسیدیم. از این کمپ تا کمپ چهار مسیر بسیار خطرناکی داشت و حدود یازده ساعت را در مسیر بودیم. در این مسیر هیچ چیز ثابتی نبود و هرلحظه احتمال ریزش برف می رفت، همه جا پودر برف بود.

ساعت سه بعدازظهر در کمپ چهار شرپاها چادرها را برپا کردند، ماهم به آنها کمک کردیم. طبق برنامه تا ساعت 10 شب استراحت می کردیم و این ساعت صعود به قله را شروع می کردیم، اما به یکباره همه چیز به هم ریخت. ساعت حدود شش عصر بود که برخلاف پیش بینی های جوی، برف شروع به باریدن کرد. فضای غم انگیزی میان گروه ما و گروه آمریکایی که کنار ما چادر زده بودند، بوجود آمده بود. همه منتظر کمک خدا بودیم و از او خواستیم که ما را یاری کند.

ساعت حدود هفت شب پس از وزیدن یک باد سنگین، همه ستاره ها نمایان شدند و این موضوع شادی را به گروه ما بازگرداند و آن زمان انگار کی2 دیگر مال ما بود.

با بهتر شدن شرایط هوا، از ساعت هشت شب شروع به آماده شدن و پوشیدن لباس هایمان کردیم و تغذیه بسیار سبکی که فکر کنم یک آش ژاپنی بود را خوردیم و ساعت یازده شب در تاریکی به سمت قله حرکت کردیم.

ساعت حدود پنج صبح بود که خسته از طی کردن یک کلاهک یخی بسیار بزرگ و با ابهت، اشعه های آفتاب سپیده دم وجودمان را روشن کرد و احساس شادی عمیقی به ما دست داد.

تا سرقله شیب تند برفی را در پیش داشتیم که با عبور از این مسیر سخت هم ساعت 12.5 صبح روز 27 جولای 2014 بر فراز کی2 ایستادیم و نیم ساعت هم روی قله ماندیم و آنقدر احساس خوبی به ما دست داده بود که دلمان نمی خواست بازگردیم.

پنج بعد از ظهر بود که دوباره به کمپ چهار برگشتیم. شبی رویایی با یک خاطره بسیار خوب از کی2 را در این کمپ گذراندیم و روز بعد به کمپ های پایین تر و در نهایت به بیس کمپ رسی

فاتح شش قله هشت هزار متری دنیا ادامه داد: در بیس کمپ کی2 قرار بعدیمان شد آناپورنا. آناپورنایی که از سختی هایش گفتم.

بعد از مشکلاتی که در آناپورنا دچارش شدم، مدتی طول کشید تا حالم خوب شد. همینکه بهتر شدم فکر صعود به نانگاپار به سرم زد. 40 سال با نانگا زندگی کرده بودم. زمانی که کتاب "نانگاپاربات" ترجمه احد سالکی به عنوان اولین کتاب کوهنوردی ایران چاپ شد، بالغ بر 40 بار این کتاب را خواندم و همیشه در رویاهایم دیواره کین شوفر، کمپ دو و سه و قله خط الرسی نانگا را ترسیم و به آن فکر می کردم. دنبال فرصتی برای صعود به این قله بودم تا اینکه در سال 2017 برای صعود به آن رفتم.

به نانگا کوه قاتل می گویند. هرچندکه چندان موافق این اسم نیستم، چون نانگا واقعا زیباست و این ما کوهنوردان هستیم که خودمان خطا می کنیم و آن را به پای کوهستان می نویسیم.

برای صعود به نانگاپاربات قبل از فصل صعود وارد منطقه شدیم، درحالی که هیچ تیمی در منطقه نبود. پس از گذر از کمپ های یک و دو به کمپ سه رسیدیم. از کمپ سه برای رسیدن به قله 31 ساعت را در مسیر بودیم و ساعت حدود هشت شب بود که در تاریکی به خط الراس قله رسیدیم.

وضعیت بگونه ای بود که بخاطر تاریکی شب نمی دانستیم که به قله اصلی رسیده ایم یا هنوز روی خط الراس هستیم. پس از رسیدن به قله اصلی همان ساعت هشت شب بود که برگشتمان را شروع کردیم. ساعت هفت صبح روز بعد به کمپ شماره سه رسیدیم و این آخرین صعودی بود که به قله های هشت هزاری دنیا داشتیم.

این هیمالیا نورد کرمانشاهی در خاتمه حرف هایش از رویایش برای صعود به قله ماکالو حرف زد و ادامه داد: صعود به قلل هشت هزار متری کار راحتی نیست.حداقل باید 10 فاکتور فراهم باشد که تنها یکی از آن فاکتورها خود کوهنورد است.

توصیه به کوهنوردان جوان...

به همه کوهنوردان جوان و تازه نفس توصیه می کنم تا پیش از اینکه تعداد قله های زیادی را صعود نکرده اند، به تجربه قله های مختلف نرسیده اند، به تکامل، اعتماد بنفس، تسلط نسبی به زبان انگلیسی، انگیزه کافی، آسودگی خاطر، تجهیزات استاندارد و... دست نیافته اند، برای صعود به هشت هزار متری ها اقدام نکنند.

حرف آخر....

معتقدم، کوهنوردی یک نوع ورزش کردن نیست، بلکه یک نوع زندگی کردن در شرایط خاص و سخت است، درگرما و سرما. اینهاب ه ما کشش می دهند که مسائل داخلی مربوط به خانواده و جامعه را به سادگی تحمل کنیم و یک تبصره بسیار خوب در کنار زندگی ما باشد.

نقل از صبح ملت نیوز