قسمت چهارم گزارش اورست مسیر شمالی

7 مي: پس از صرف صبحانه ساعت ١١:٣٠ به سمت BC حركت مي كنيم. اين آخرين استراحت ما در كمپ اصلي قبل از حملة اصلي به قله مي باشد. حدود ساعت ٣ به IBC و ساعت ٧ هم به ABC مي رسيم. ٣ نفر عضو جديد به تيم پيوسته اند كه البته مقصدشان كمپ ١ مي باشد و از آن بالاتر نخواهند آمد. بخاطر هم هوايي مناسب با اشتهاي فراوان شام مفصلي مي خورم وبراي استراحت به چادرم مي روم.

8  مي: استراحت، استحمام وشستن لباسها كارهاي اصلي امروز در كمپ اصلي بودند.

9 مي: پس از صبحانه آلن، عارف، گوردون واليزابت به شهري به نام شيگار رفتند تا در شرايط مناسبتري استراحت كنند. ساعت 11 با راب و بِف براي بازديد يكي از معابد نزديك كمپ اصلي عازم پايين شديم. سپس سري به يك بازارچة كوچك محلي زديم كه براي بازديد توريستها ساخته شده است ودرست قبل از كمپ اصلي قرار دارد وانواع و اقسام صنايع دستي مردم محلي در آن ديده مي شود. براي نهار به كمپ برگشتيم وبعدازظهر هم به صحبت پيرامون قله و تجارب هر كس در صعودهاي قبلي واز ايندست مسائل مي گذرد. با اينكه محدودة سني تيم ما نسبتاً وسيع است و ريچارد با ۶۴ سال سن ومن با ٣٣ سال سن مسن ترين وجوان ترين افراد تيم هستيم اما همگي به خوبي با هم اخت وصميمي شده ايم.

10 مي: براي اينكه بدنم از آن حالت سرحالي و آمادگي خارج نشود و به اصطلاح به خواب نرود تصميم گرفتم پس از صبحانه به يكي از قله هاي اطراف كمپ صعود كنم. كمي تنقلات و نوشيدني برداشتم وساعت ١٠:۴٠ حركت كردم. پس از مدتها داشتم به تنهايي كوهنوردي مي كردم، آنهم زماني كه جبهة شمالي اورست در بالا دست نظاره گر من بود. پس از ٣ ساعت كوهنوردي به مكان مناسبي براي عكاسي رسيدم وچون باد هم شديد شده بود بسرعت چند عكس گرفتم و به سمت چادرهاي كمپ حركت كردم. استراحت پس از نهار و گپ زدن با بقية بچه ها تا زمان شام امروز را هم به پايان رساند.

11 مي: ٣ نفري كه به تازگي به ما پيوسته بودند عازم IBC شدند اما چون هوا بشدت ابري هست وبارش هم آغاز شده آرنولد با بي سيم به آنها خبر داد كه هر جا هستند برگردند. خبر رسيده كه بدليل وضعيت بد جوي بعضي از تيمهاي مستقر در چوآيو منطقه را ترك كرده اند اما آرنولد اميدوار هست كه ظرف چند روز آينده هوا بهتر شود.

12 مي: امروز هم هواي خراب و بارش مداوم بطوريكه حتي آرنولد هم از اين ميزان بارش در كمپ اصلي تعجب كرده است.

همگي نگران هستند كه مبادا بارش در كمپهاي بالا متوقف نشود وحملة نهايي كنسل شود. آخر شب هم بچه هايي كه به شيگار رفته بودند برگشتند و شرايط آنجا را از نظر محل اقامت وكيفيت غذاها عالي توصيف مي كنند.

13 مي: با هواي آفتابي از خواب بيدار مي شويم و تيم ٣ نفرة كمپ ١ عازم بالا هستند. ياكها هم آمده اند تا بارگيري كنند و كمي موادغذايي و سوخت به بالا منتقل كنند. ژنراتور هم خراب شد وشب در داخل چادر غذاخوري از شمع استفاده كرديم. فردا قرار  است من و عارف مجدداً به سمت ABC حركت كنيم واين آخرين شبي است كه قبل از حملة نهايي به قله در ABC مي خوابيم و اميدواريم دفعة بعد كه اينجا خواهيم بود شاد و مسرور از صعود قله باشيم.

14 مي: ساعت ۶:٣٠ به سمت بالا حركت كرديم وبدون توقف تا ساعت ٩:٣٠ صعود كرديم. ١٠:٣٠ به IBC رسيديم وپس از استراحت كوتاهي به سمت ABC حركت كرديم و ۴:۴٠ به ABC رسيديم. آنجا متوجه شديم كه آلن هم با فاصلة يك ساعتي پشت سر ما در حال صعود بوده. كمي راجع به صعود صحبت مي كنيم، بعد هم شام وخواب.

15 مي: استراحت در ABC تا بقية بچه ها هم امروز بيايند بالا وتيم حملة شمارة ١ و ٢ تشكيل شود. زيرا آرنولد معتقد است چون جاي چادر مناسب وچادربه تعداد كافي در كمپهاي ٢ و ٣ نداريم، تيم بايد به ٢ بخش تقسيم شود. نفرات تيم ١ و ٢ هم بر اساس سرعت نفرات مشخص شده است. بطوريكه تيم ١ شامل نفرات با سرعت بالاتر و تيم ٢ شامل افراد با سرعت پايين تر مي باشد.

16 مي: امروز هم استراحت مي كنيم و سعي مي كنيم تا حد امكان انرژي براي روزهاي آينده ذخيره كنيم. بعدازظهر هم نحوة كار با ماسكهاي اكسيژن، تعويض كپسولهاي اكسيژن وكار با رگلاتور توسط آرنولد به افراد تيم آموزش داده مي شود. در حين شام هم يكي از كوهنوردان تيم فرانسه به چادرغذاخوري آمد تا در مورد نحوة صعودشان و درخواست همكاري از بچه هاي تيم، با ما صحبت كند. اين تيم قرار است همزمان با تيم ما صعود كند به عبارت ديگر در همان روزهايي كه تيم ١ ما از ABC به كمپ ١كمپ ٢، كمپ ٣ وقله صعود مي كند اين تيم هم صعود خود را در همان روزها انجام مي دهد. اين تيم قرار بود كه بدون بهره گيري از كپسول اكسيژن قله را صعود كند و درخواستشان از ما اين بود كه هر جا در طول مسير اگر پشت سر ما قرار گرفتند به آنها اجازه بدهيم از ما رد بشوند وسريعتر صعود كنند. درخواست منطقي بود زيرا براي كساني كه بدون اكسيژن صعود مي كنند زمان مهمترين عامل مي باشد واز دست دادن زمان نه تنها مي تواند به قيمت از دست دادن صعود قله تمام شود بلكه مي تواند باعث كشته شدن فرد نيز بشود زيرا فرد صعودكننده مدت زمان بيشتري درارتفاع بالا بسر برده وسيستم عصبي مغز و كاركرد آن مختل مي شود كه مي تواند باعث بروز خطرات جدي براي شخص بشود. در اين مورد به تفصيل در بخش نكات پزشكي توضيح داده مي شود. تيم ١ و ٢ توسط آرنولد مشخص مي شوند ومن وعارف هر دو در تيم ١ هستيم و بايد فردا براي حملة نهايي عازم كمپ 1 بشويم.

17 مي: بالاخره انتظارها تمام شد وتيم ١ پس از صرف صبحانه وكمي دير عازم كمپ ١ مي شود. از اينجا تا قله يك شرپاي ارتفاع به ازاء هر نفر كه شرپاي خصوصي ندارد نفر را همراهي مي كند. تيم ١ شامل راب، هروه، عارف، آلن، بف و من مي باشد كه از اين ميان راب و من شرپاي خصوصي نداشتيم وآرنولد ٢ تن از شرپاهاي تيم را همراه ما عازم بالا كرد وبقية افراد تيم هم شرپاي خصوصي دارند. تيم ١ آخرين عكس دسته جمعي را در كنار چادر غذاخوري مي گيرد وهمگي آماده مي شويم تا صعود خود به سمت كمپ ١ و نهايتاً قله را آغاز كنيم.

دلهرة عجيبي داشتم و از اينكه نمي دانستم همة تلاشهايم به چه نتيجه اي ختم مي شود نگران بودم. به سمت كمپ ١ راه افتاديم و حدود ساعت ۵ بعدازظهر به كمپ ١ رسيديم. هوا عالي بود وتيم فرانسوي زودتر از ما به اينجا رسيده است. در كمپ ١ خبردار مي شويم كه اولين گروه از نفرات تيم چين امروز قله را صعود كرده اند و در حال بازگشت به پايين هستند وحتي بعضي هايشان بسيار ديروقت و خسته به كمپ ١ مي رسند. من وعارف و راب داخل يك چادر هستيم و سعي مي كنيم تا آنجا كه امكان دارد غذا بخوريم و مايعات گرم بنوشيم تا در روزهاي بعد بدنمان با كمبود انرژي مواجه نشود.

 

18 مي: صبح زود وپس از يك صبحانة سبك راهي كمپ ٢ مي شويم. چون مسير را قبلاً يك بار صعود كرده ام تا حد زيادي به سختي مسير در قسمت انتهايي و زير كمپ ٢ واقفم. به عارف هم پيشنهاد مي كنم قسمتهاي آخر را آهسته تر صعود كنيم تا كمتر انرژي از دست بدهيم. شرپاهايمان زودتر از ما به كمپ ٢ مي رسند و چادري را برايمان مهيا مي كنند. آلن و هروه و راب هم رسيده اند اما از بف خبري نيست. از شرپايمان در مورد او مي پرسم كه در عين ناباوري مي گويد بف از صعود صرف نظر كرد و به كمپ اصلي برگشت تا با اولين ماشين به كاتماندو برود وبه كشورش مراجعت كند. خشكم مي زند وفكر مي كنم با من شوخيمي كنند. اما از شرپايش هم خبري نيست و انگار با هم به ABC برگشته اند. سعي مي كنم ديگر به اين مسئله فكر نكنم و ذهنم را معطوف به صعودم بكنم. آرنولد گفته بود كه بهتر است نفرات از كمپ ١ به بعد از ماسك اكسيژن استفاده كنند كه همه هم همين

كار را كردند اما من نمي توانم از اين ماسكها استفاده كنم. چون بيشتر باعث تنگي نفسم مي شوند وپس ازهرچند دقيقه تنفس، بخار دهانم درآن به شكل آب جمع مي شود وشرايط نامطلوبي همراه با بوي بد ايجاد مي كند. بنابراين كل ماسك و رگلاتور راجمع مي كنم و داخل كوله ام مي گذارم.

 

كمپ  ٢٧٨٠٠ متر)

كمپ ٢ كمي بالاتر ازشيب برفي و برروي يال سنگي در ارتفاع حدود ٧٨٠٠ متري واقع شده است. اين كمپ محل خاصي ندارد و از سكّوهاي كوچكي تشكيل شده است كه هر كدام يك چادر وبعضاً كوچك تر از سطح يك چادر وسعت دارندو چادرها بايد با استفاده از طناب مهار شوند تا حركت نكنند. زيرا اولاً مكانهاي مناسبي براي چادر زدن وجود ندارند و هر ساله محل اين كمپ كمي بالا وپايين مي شود و ثانياً بدليل بادهاي بسيار شديدي كه از سمت غرب وجنوب غربي از روي يخچالهاي رانگبوك غربي وخومبو مي وزند اكثر چادرها پس از چند روز پاره مي شوند. در نتيجه تيمها با مشكل جدي براي چادر زدن وپيدا كردن مكان مناسب روبرو هستند. گاهي اوقات هم كه مكانهاي مناسبي براي چادر زدن پيدا نشود تيمهاي مختلف به شكل مشترك از چادرها استفاده مي كنند وپس از ترك كمپ به سمت بالا يا پايين، چادرها را مي خوابانند و با سنگ وطناب آنها را مهار مي كنند تا در اثر طوفان منهدم نشوند.

( شکل : چادری در کمپ ۲ که با طناب و سنگ مهار شده است )

اينجا هم نفراتي از تيمهاي چيني مي بينيم كه ديروز يا امروز قله را صعود كرده اند وعازم كمپهاي پايين هستند وهمگي آنها از سنگين بودن مسير از كمپ ٣ به قله صحبت مي كنند. گونه هاي يكي ازچيني هايي كه قله را صعود كرده به شدت سرمازده وكاملاً سياه شده است و وقتي دليلش را مي پرسيم با ايما و اشاره حاليمان مي كند كه بين ماسك وعينك طوفانش كمي فاصله بوده و دقيقاً همانجا سرمازده شده است.

19 مي: صبح نمي توانم زياد صبحانه بخورم وسعي مي كنم فقط كمي مايعات بنوشم تا بدنم بيش از اين دچار كم آبي نشود. بقية افراد تيم زودتر راه مي افتند و من و عارف وشرپاهايمان با كمي فاصله بعد از آنها در ساعت ٩ راه مي افتيم. مسير كمپ ٣ بر روي همان يال سنگي به سمت بالا وغرب (راست) ادامه مي يابد. شيب مسير هم مرتباً بيشتر مي شود وكم كم به ارتفاع ٨٠٠٠ نزديك مي شويم. هنوز از كپسول وماسكم استفاده نمي كنم كه براي خودم هم جاي تعجب دارد چون سرحال هستم و پابه پاي بقيه در حال صعود هستم كه در اينجا شرپايم به من توصية اكيد مي كند كه از اينجا به بعد از ماسك استفاده كنم تا فردا در حمله به سمت قله دچار مشكل نشوم. حرفش كاملاً منطقي و درست است وسعي مي كنم هر طور شده از ماسكم استفاده كنم. گاهي آنرا بر مي دارم تا هواي تازه تنفس كنم و دوباره ماسك را روي صورتم مي گذارم. پس از ١۵٠ متر صعود از كمپ ٢، مسير كم كم به سمت راست متمايل مي شودو در زير قلة سنگي تراورس اصلي به سمت راست آغاز مي شود.

در ابتداي تراورس به چند شرپا بر مي خوريم كه در حال كمك به شخصي هستند تا او را پايين ببرند. ظاهراً حالش خوب نيست وشرپاي من با بي سيم به آرنولد خبر مي دهد تا با سرپرست تيمشان صحبت كند وشرپاهاي تازه نفس براي كمك به آن شخص بالا بفرستند. در انتهاي تراورس، باند زرد رنگ صخره اي (Yellow Band) نمايان مي شود وهيبت خود را به رخ ما مي كشد.

واقعاً خيره كننده هست و البته بسيار پرشيب. با خودم فكر مي كنم ما از كجاي اين شيب تند بايد صعود كنيم؟! پس از تراورس به سمت راست، در ادامة مسير حدود ٢ طول طناب مسير برفي– يخي با شيب نسبتاً تند به سمت بالا وجود دارد. اما پس از آن، مسير مجدداً به سمت راست متمايل مي شود و ادامة مسير بر روي صخره هايي مي باشد كه مستقيماً به كمپ ٣ منتهي مي شود.

پس از چند استراحت كوتاه ساعت ۴ بعدازظهر به كمپ ٣ مي رسيم. از طرفي مناظر اطراف واقعاً زيباست ودوست دارم لحظاتي را بيرون از چادر بمانم وبه اطراف نگاه كنم و از طرفي فرصت زيادي نداريم و بايد استراحت كنيم تا بتوانيم چند ساعت ديگر به سمت قله حركت كنيم.

( شکل : مسیر صعود از کمپ ۲ به قله)

كمپ ٣ ( 8300 متر)

كمپ ٣ درست در زير Yellow Band واقع شده است و به علت ارتفاع بسيار بالا معمولاً شلوغ نمي باشد. در حقيقت از اين  كمپ به عنوان يك محل استراحت و تجديد قوا براي حمله به سمت قله استفاده مي شود ومعمولاً كسي از اين كمپ براي شب ماني استفاده نمي كند مگر در شرايطي كه نفر آسيب ديده يا به شدت خسته باشد. به هر حال تحت هر شرايطي نفر بايستي حتماً زير كپسول اكسيژن باشد چه در زمان استراحت و چه در زمان فعاليت. مجموعاً ١٠ تخته چادر اينجا نصب شده و با اينكه زير شيب اصلي ديوارة Yellow Band قرار دارد اما از باد خبري نيست. متاسفانه در اطراف كمپ كپسولهاي خالي اكسيژن به وفور ديده مي شود ومنظرة كمپ را بسيار نامناسب كرده است.

( شکل : کمپ ۳ )

من وعارف و راب هم چادر مي شويم وسعي مي كنيم به نوبت برف آب كنيم كه در اين ارتفاع واقعاً كار سخت و طاقت فرسايي است. اما هر چه بيشتر مايعات بخوريم بهتر است. بايد نفري هم حداقل يك بطري مايعات گرم براي قله همراه داشته باشيم. شرپاي من سري به چادر مي زند وكپسول اضافي براي حمله را به ما مي دهد و مي گويد كه ساعت ١٠ شب به سمت قله حركت مي كنيم. هم نگران بودم چون تا به حال به اين ارتفاع پا نگذاشته بودم و هم اشتياق صعود دارم چون چند صد متر بيشتر با آنچه كه روزها و ماهها براي آن تمرين كرده بودم فاصله نداشتم. به هر حال سعي مي كنم فقط حواسم جمع باشد تا اشتباهي نكنم و همانطور كه آرنولد هم سفارش كرده بود سر ساعت به سمت قله حركت كنيم. خورشيد هم آخرين تشعشعات گرم خود را نثار ما مي كرد وما هم كم كم آماده مي شديم تا سر ساعت راه بيفتيم. از چادر بيرون آمدم وچند عكس زيبا از آخرين لحظات غروب خورشيد گرفتم.

( شکل : ارتفاع ۸۳۰۰متری)

سعي كردم چند ساعتي هم كه به زمان حمله باقي مانده چرتي هرچند كوتاه بزنم كه البته موفق نبودم و با عارف و راب به صحبت گذشت. ساعت ٩ شروع كردم به آماده كردن وسائلم و پوشيدن كفش وكرامپون وصندلي. چون مي دانستم كه فعاليت سريع در اين ارتفاع هم به شدت نفس گير وخسته كنند است وهم به دليل كمبود اكسيژن سرعت حركت نفر پايين مي آيد وهر كاري بيشتر از زمان معمول آن وقت مي گيرد. كمي زودتر از ساعت ١٠ آماده شدم و بيرون از چادر منتظر بقية نفرات تيم شدم تا همگي با هم راه بيفتيم. آلن، راب وهروه و با اندكي فاصله من وعارف به همراه شرپاهايمان راه افتاديم و تنها موسيقي اين شب آرام سايش كرامپونها بررخ سنگهاي كوه اورست بود. به ياد شعر آرش افتادم؛ شعري كه با تمام وجودم دوستش داشتم و زمانيكه در ايران كوهنوردي مي كرديم شبها آنرا زمزمه مي كردم. چون هوا باد نداشت و مسير هم با طناب ثابتها مشخص بود و ٣ نفر هم جلوي من بودند خيالم تا حدود زيادي راحت بود. پس از چند دقيقه حركت از كمپ ٣، مسير صعود با شيبي بسيار تند مستقيماً وارد Yellow Band مي شود.

( شکل : کمپ ۳ و باند زرد )

گاهي پيش مي آيد كه مسير تقريباً ديواره اي مي شود ومجبور مي شوم با يك دست يومار بزنم و با دست ديگر طناب را دور دستم حلقه كنم تا بتوانم روي پاهايم بلند شوم كه در اين ارتفاع كار بسيار نفس گيري هست. تيم جلو كمي سريعتر از ما حركت مي كند ومن و شرپايم كمي عقب افتاده ايم. با اين حال سعي مي كنم با سرعت خودم صعود كنم. پس از حدود ٣ ساعت مسير پر شيب صخره اي تمام مي شود. اكنون روي يال منتهي به قله ايستاده ايم اما هوا كاملاً تاريك است و جز كور سوي نوري در دوردستها چيزي ديده نمي شود.

20 مي: از اينجا به بعد فقط به ٣ پلة  ) 3 ،2 ، 1 STEP) معروف جبهة شمالي وبخصوص پلة دوم فكرمي كنم و اينكه با حداكثر توانم و دركمترين زمان و البته با احتياط كامل آنها را پشت سر بگذارم. در تمام گزارشهايي كه خوانده ام پلة دوم مشكل ترين پله توصيف شده است. باد شروع مي شود اما زياد شديد نيست وسعي مي كنم كمي سرعتم را زياد كنم تا بدنم گرم باقي بماند. مسير پاكوب روي يال تقريباً مشخص مي باشد و درنور چراغ پيشاني وبا استفاده از طناب ثابتها مي توان مسير را پيدا كرد. اما وجود يك شرپاي با تجربه كه سابقة ۴ بار صعود را هم دارد دلگرمي زيادي به من مي دهد. يك چيز روشن به اندازة يك تخته سنگ از دور در نورشب خودنمايي مي كند. نمي دانم چه چيزي مي تواند باشد. از شرپايم مي پرسم كه مي گويد كمي صبر كن خودت مي فهمي. وقتي با آن مي رسم مي بينم يك كوهنورد است كه در پناه سنگي چمباتمه زده والبته همانجا يخ زده. ترس و اضطراب وكنجكاوي با هم به من هجوم مي آورند و وقتي از شرپايم جريان را مي پرسم، توضيح مي دهد كه يا اكسيژنش تمام شده ويا

خسته بوده و براي استراحت نشسته وخوابش برده وهرگز بيدار نشده. تازه مي فهمم كه چرا هميشه در اين صعودها و بخصوص از كمپ ٣ به قله توصيه مي شود كه كسي انفرادي صعود نكند. مطمئناً اگر كسي همراه اين شخص بوده اجازه نمي داده كه بخوابد وسرنوشت بهتري در انتظارش مي بود. در ميان كوهنورداني كه براي صعود قله مي آيند رسم نيست از اجسادي كه در مسير وجود دارند عكس يا فيلم بگيرند زيرا اعتقاد دارند اين كار خوش يمن نيست و مي تواند باعث بدشانسي شود. ما هم سعي مي كنيم كه از كنار آنها فقط با احترام رد بشويم. كم كم به پلة اول نزديك مي شويم. ارتفاع حدود ٨۵٠٠ متر مي باشد و مسير مجدداً شيب گرفته. حدود ١٠ متر دست به سنگ مي شويم اما بدون مشكل آنرا پشت سر مي گذاريم.

( شکل : منطقه باند زرد و مسیر صعود به قله )

رفته رفته شيب وارتفاع همزمان زياد مي شود و حركتمان كندتر مي شود. شرپايم مي گويد بهتر است سريعتر حركت كنيم تا به تيم اول برسيم اما آنها ديگر خيلي از ما دور شده اند اما چون به شرپايم اعتماد كامل دارم، حرفش را مي پذيرم وسعي مي كنم سريعتر حركت كنم. به پلة دوم به ارتفاع ٨۶٠٠ متر مي رسيم. اين پله به نردبان چيني ها هم معروف است و داراي ٢ نردبان است كه در سال ١٩٧۵ توسط چيني ها در اين مكان نصب شد و از آن سال به بعد مورد استفادة كوهنوردان قرار مي گيرد.

(شکل : نردبان چینی ها در ارتفاع ۸۶۰۰ متر )

اول شرپاي من صعود مي كند. نردبان اول راحت است و مشكلي پيش نمي آيد. در ابتداي نردبان دوم شرپايم تاكيد مي كند اولاً به هيچ وجه پايين را نگاه نكنم وثانياً زمان ازدست ندهم وسريع از نردبان بالا بروم. سعي مي كنم حواسم فقط به بالا باشد. منتظر او مي شوم تا نردبان دوم را كامل صعود كند وشروع مي كنم به صعود. چند قدم اول آسان است اما در ادامه دو مشكل وجود دارد.

اول اينكه انتهاي پاييني نردبان آزاد است وهرچقدر روي آن بيشتر تقلا وحركت كنم، نردبان هم بيشتر تكان مي خورد وقدم گذاشتن بر پله هاي بالايي با كرامپون سخت تر مي شود. دوم اينكه نردبان كاملاً عمودي نيست و هر چه به بالاي نردبان نزديكتر مي شوم، بيشتر بدن مرا به طرف فضاي پشت سرم هدايت مي كند وشبيه حالت صعود در شيب منفي است. اگر بخواهم به مثالي اشاره كنم، صعود ركاب چوبي ها بر روي مسير گرده آلمانها در علم كوه مشابه اين قسمت مي باشد البته با اين تفاوت كه در اينجا طول نردبان بلندتراست)توضيح: تصوير مربوطبه پله دوم  متعلق به سالهاي گذشته است كه از اينترنت گرفته شده وامسال اين نردبان حدود ١ متر بالاتر كشيده شده بود وانتهاي پاييني آن در هوا معلق بود) .

 بالاخره نردبان دوم را هم تمام كردم اما وقتي از نردبان بيرون آمدم حدود ١٠ دقيقه نفس نفس مي زدم تا تنفسم به حالت عادي برگردد زيرا انرژي زيادي از من گرفته بود و نظم تنفسم را به هم ريخته بود. حالا متوجه مي شدم كه چرا در همة گزارشها اينجا را سختترين بخش صعود به قله مي دانند. از اينجاي مسير به بعد تا شيب برفي زير پلة سوم مسير كمي آسانتر مي شود ومي شود نفسي تازه كرد وخود را آمادة آخرين قسمت يعني همان پلة سوم كرد. آفتاب هم از پشت سر در دوردست بالا آمده بود واولين انوار گرمابخش خود را نثار ما مي كرد و باز هم شعر آرش به يادم مي آمد؛ برآ اي آفتاب اي توشة اميد، برآ اي خوشة خورشيد... احساس كردم بدنم حسابي گرم شده و جان تازه اي گرفته ام. بدون دفع وقت به سمت پلة سوم صعود مي كرديم. ساعت حدود ۶ صبح را نشان مي داد.

( شکل: پله سوم در ارتفاع ۸۷۰۰ متر )

پلة سوم را هم پشت سر مي گذاريم كه به نظرم راحتتر از پله هاي اول و دوم مي باشد. بازهم كوهنوردي نشسته در كنار مسير كه معلوم نيست كي به خواب ابدي رفته. مجموعاً ١٣ جسد بالاتر از كمپ ٣ ديدم كه اكثر آنها در اثر پرت شدن وخواب مرگ كشته شده بودند. پس از پلة سوم يك شيب برفي وجود دارد كه تا قله ادامه مي يابد و از اينجا به بالا به هرم قله (Summit Pyramid) معروف است. اما مسير صعود قله از روي برجهاي سنگي است كه در سمت راست شيب برفي وجود دارد. به عبارت ديگر براي رسيدن به قله بايد هرم را از سمت راست تراورس كرد زيرا در بالاي شيب برفي ودر مسير مستقيم نقابها وشكافهاي خطرناكي وجود دارد. جالب است كه در هيچ گزارش برنامه اي به موضوع تراورس به سمت راست اشاره نشده است.

( شکل: ژله دوم و سوم و هرم قله و نفرات صعود کننده به قله )

وارد شيب برفي زير قله مي شويم ونگاهي به اطراف مي اندازم. قلة ماكالو درپشت سر وسمت چپم در نور آفتاب خودنمايي مي كند. نسبت به قله هاي اطرافش كاملاً مشخص هست. شيب برفي را صعود مي كنيم و در انتها آنرا تراورس كرده و به برجهاي سنگي مي رسيم. شرپايم تاكيد مي كند كه قدمهاي آخر است و از اينجا تا قله كمتر از ١ ساعت باقي مانده است. در پشت برجهاي سنگي يك تراورس ديگر وجود دارد بطوريكه هرم قله را تا نيمه تراورس كرده ايم. شيب بسيار تندي زير پايمان قرار دارد كه مستقيماً به يخچال رانگبوك غربي ختم مي شود. مسير باريك است وخستگي شديد مستولي شده وكوچكترين اشتباهي به پرت شدن منجر مي شود. درست است كه در طناب ثابت هستيم اما شيب زير پايمان باعث مي شود حواسم را كاملاً جمع كنم. پس از 2 طول تراورس، آخرين طول بر روي ديواره اي سنگي صعود مي شود كه كارگاه آن يك برج سنگي بزرگ است. در كنار برج

استراحت كوتاهي مي كنم وبچه هاي تيم را مي بينم كه به سمت ما مي آيند. قله را صعود كرده اند وبه همراه شرپاهايشان عازم پايين هستند. به آنها تبريك مي گويم و به سمت قله راه مي افتيم.

(شکل: پله ها و مسیر صعود به قله در ارتفاع ۸۸۰۰ متری )

(شکل: مسیر قله پس از برج سنگی بزرگ و نفرات روی قله )

قسمت پنجم گزارش اورست مسیر شمالی

قلّه( ٨٨۴٨ متر)

ساعت ١٠ به قله رسيديم. نمي دانم ميتوانم در اينجا احساسم را در قالب جملات بيان كنم يا نه. لابد بايد بگويم كه خيلي خوشحال بودم اما حسي در من وجود داشت كه بسيار قويتر از خوشحالي بود وبر من غالب شده بود. آنهم حس آرامشي بود كه پس ازتحمل اين همه فشار به من دست داده بود. گويي بار سنگيني از دوشم برداشته شده بود. وقتي كه جبهة جنوبي و افرادي را كه از اين جبهه در حال صعود بودند را ديدم شعفي دروني به من دست داد وناخودآگاه ياد دوستان از دست رفتة ايران افتادم؛ محمد اوراز، داوود خادم، مقبل هنرپژوه، سامان نعمتي ومرحوم اعتمادي فركه چند روز قبل درقلة دائولاگيري ناپديد شده بود وخيلي هاي ديگر كه حضور ذهن نداشتم ونامشان در خاطرم نبود. از همگيشان ياد كردم. ياد ديگر بچه هاي ايران مي افتم كه مي دانم دوست داشتند اينجا مي بودند وبا هم صعود قله را جشن مي گرفتيم. در دل از پدر ومادرم وتمام كساني كه در اين راه به هر نحوي مراياري كردند تشكر مي كنم. آرنولد توصيه كرده بود زياد احساساتي نشويم كه خوب البته نمي شود بخصوص براي ما ايرانيها. از مناظرو قلل اطراف عكس وفيلم مي گيرم. پرچم ايران را از داخل كوله در مي آورم و از شرپايم درخواست مي كنم از من فيلم و عكس بگيرد. سرود زيباي "اي ايران" را شروع مي كنم كه مي دانم براي من وهمة كوهنوردان ايراني جايگاه ويژه اي دارد اما هر چه به ذهنم فشار مي آورم نمي توانم آنرا كامل بخوانم. مثل اينكه كمبود اكسيژن كار خودش را كرده. با دو نفري كه از جبهة جنوبي صعود كرده اند و دركنار نشان قله نشسته اند گپ كوتاهي مي زنم و شرپايم به ساعتش اشاره مي كند كه بايد برگرديم. نيم ساعت است كه بر روي قله هستيم اما من اصلاً متوجه نشده بودم.

 

قبلا يك سه پاية فلزي به عنوان نماد قله دراينجا قرار داشت اما پس از حمل مشعل المپيك در سال گذشته به قلة اورست، آن نماد هم با يك مجسمة بودا در داخل يك محفظة شيشه اي جايگزين شد. در سرتاسرسطح قله دعانوشته هايي وجود دارد كه توسط شرپاها به اين مكان آورده شده و براي احترام به خدايانشان به پاية همان محفظه گره زده اند.

 

 

 

(شکل: نمایی از ماکالو سمت چپ و لوتسه سمت راست از قله )

ساعت ١٠:٣٠ است كه با اشارة شرپايم عازم پايين مي شويم. كار هنوز تمام نشده و رسيدن به كمپهاي پايين در نهايت احتياط وسلامتي هدف بعدي ما مي باشد. حدود ساعت ١١ ودرمسير تراورس عارف وشرپايش را مي بينيم كه آخرين گامها براي صعود قله را بر مي دارند. با هم خوش و بش كوتاهي مي كنيم وچون زمان براي هر دو ما بسيار مهم است از هم خداحافظي مي كنيم و گفتگوي اصلي را به كمپ ٣ موكول مي كنيم. تا حد امكان سريع والبته ايمن ارتفاع كم مي كنيم. پله هاي سوم و دوم را هم فرود مي آئيم و به هروه و شرپايش مي رسيم و از اينجا به بعد را با آنها تا كمپ ٣ پايين مي رويم. ساعت حدود ۶ بعدازظهر را نشان مي دهد كه به كمپ ٣ رسيده ايم. خيلي خسته ام وبه شرپايم مي گويم كه در صورت امكان فردا پايين برويم وامشب همينجا استراحت كنيم. قبول نمي كند واصرار دارد كه امشب به كمپ ٢ برويم و دليلش هم منطقي است. مي گويد اينجا ارتفاع بالا است واحتمال بروزهراتفاق ناگواري براي بدنهاي خسته و درماندة ما وجود دارد. من هم اصرار به ماندن مي كنم و از او مي خواهم كه تنها پايين برود و من فردا با عارف وشرپاي او عازم پايين مي شوم. قبول نمي كند كه مرا تنها بگذارد و به چادر ديگري مي رود تا فردا با هم عازم كمپ ٢ شويم. از خستگي زياد مي خوابم اما پس از چند ساعت از تشنگي شديد از خواب مي پرم و زمانيكه چشم باز مي كنم همه جا تاريك است. چراغ پيشاني را روشن مي كنم،ساعت ٩ شب است ومن در چادر تنها هستم. پس عارف كجاست؟! يعني هنوز به كمپ نرسيده يا به چادر ديگري رفته است؟ گيج مي شوم وچند باري صدايش مي كنم كه جوابي نمي آيد.

شرپايم را صدا مي كنم وسراغ عارف وشرپايش را مي گيرم. مي گويد شرپايش به كمپ رسيده اما عارف هنوز نرسيده! اول فكر مي كنم كه دارد با من شوخي مي كند اما اينجا كه جاي شوخي نيست. جدي تر از او مي پرسم و او هم همان پاسخ را تكرار مي كند. باورم نمي شود، ساعت ٩ شب است وعارف هنوز نيامده است. به او مي گويم با چند شرپاي سرحال برويد بالا دنبالش بگرديد كه قبول نمي كند ودليلش هم خستگي ناشي از صعود است وكاملاً به آنها حق مي دهم. مي گويد در اين تاريكي هيچ كاري از دست كسي بر نمي آيدو خطر زيادي هم براي خودشان ممكن است به وجود آورد و به چادرش بر مي گردد. مغزم پر از خيالات و اوهام مي شود و افكار مثبت و منفي به ذهنم هجوم مي آورند. با اين حال سعي مي كنم اميدوار به فردا وبا افكار مثبت بخوابم.

21 مي: ساعت ٨ بيدار مي شوم و خوشبختانه هوا كاملاً آفتابي است. سريع مي روم بيرون چادر تا ببينم عارف رسيده يا نه.

جواب منفي است اما ٢ تا از شرپاها را فرستاده اند بالا كه دنبال عارف بگردند. حدود ساعت ١١ از دور مي بينمش كه پايين مي آيد. در دلم هزاران بار خدا را شكرمي كنم كه سالم هست وبه استقبالش مي روم. خسته است، داخل چادر مي رود ومي خوابد.

شرپايم به سراغم مي آيد و مي گويد كه حاضر شويم تا به سمت كمپ ٢ حركت كنيم. در مورد عارف مي پرسم كه جواب مي دهد او هم پس از ما با شرپايش پايين مي آيد. من هم به آرامي شروع مي كنم به پوشيدن صندلي ام كه متوجه مي شوم عارف مايل نيست امروز پايين بيايد ومي خواهد استراحت كند. شرپايش هم مخالفت مي كند و اصرار دارد كه هر چه زودتر بايد به سمت پايين حركت كنيم. شرپايم به من مي گويد حاضر باشم كه راه بيفتيم. مي پرسم پس عارف و شرپايش كي راه مي افتند؟ سئوالم زياد به مذاقش خوش نمي آيد و احساس مي كنم كه مي خواهد هر چه زودتر برود پايين كه خوب حق هم دارد. قله را صعود كرده ايم و ظاهراً اين بالا ديگر كاري نداريم. من هم پاسخ مي دهم كه عارف مي خواهد امروز اينجا بماند واستراحت كند. شما برويد پايين ومن فردا با عارف پايين مي آيم. باز هم قبول نمي كند و عصبي به چادر خود بر مي گردد. پس از نيم ساعت با بي سيم بر مي گردد و مي گويد آرنولد مي خواهد با تو صحبت كند. آرنولد اصرار مي كند كه بايد امروز بروم پايين و من هم از او مي

خواهم كه با عارف صحبت كند وهر زمان كه عارف راهي پايين شد منم راه مي افتم. در اين بين اليزابت و گوردن هم به كمپ ٣ مي رسند تا فردا به سمت قله حمله كنند. اليزابت پرستار و گوردن پزشك هستند. چند باري با من و عارف حرف مي زنند كه نتيجه بخش نيست. ٢ بار ديگر هم با آرنولد صحبت مي كنم و مي گويم حالم خوب است وفقط مي خواهم با عارف راهي كمپ ٢ شوم وبه محض اينكه عارف به كمپ ٢ برسد من خودم تنها پايين مي آيم. قبول نمي كند واصرار دارد كه من با شرپايم راه بيفتم.

بالاخره گوردن جلو مي آيد و با عارف صحبت مي كند وسعي مي كند با دلايل پزشكي به ما حالي كند كه ماندنمان در آن ارتفاع مي تواند چقدرخطرناك باشد. عارف هم قبول مي كندو تصميم بر اين مي شود كه من، عارف وشرپايش عازم كمپ ٢ بشويم. من جلوتر راه مي افتم وهنوز چند قدمي بيشتر پايين نيامده ام كه پايم مي لغزد و زمين مي خورم. تا خودم را جمع كنم و دوباره راه بيفتم ربع ساعت مي گذرد. به ساعت نگاهي مي اندازم، ٩ شب را نشان مي دهد وما تازه به سمت كمپ ٢ راه افتاده ايم. از آفتاب كه در دور دست و در پشت چوآيو در حال غروب كردن هست عكسي مي گيرم و راه مي افتم.

 

عارف وشرپايش هم بعد از من راه افتاده اند. پس با خيال راحت به سمت پايين حركت مي كنم. تاريكي، سرما و خستگي تنها چيزهايي است كه تا رسيدن به كمپ ٢ به يادم مي آيند. ساعت از ٣ صبح گذشته است كه ما به چادرهاي كمپ ٢ مي رسيم.

٢٢ مي: منتظر مي شوم تا عارف و شرپايش هم برسند تا با هم داخل يك چادر برويم و كمتر تا صبح سردمان بشود. شرپاي عارف داخل چادر ديگري مي رود و من وعارف هم يك چادر خالي پيدا مي كنيم و داخل آن مي رويم. كپسول گازي پيدا مي كنم وآنرا روشن مي كنم تا داخل چادر گرم شود و در حاليكه جفتمان بسيار خسته هستيم بصورت چمباتمه تا صبح مي خوابيم.

حدود ساعت ٩ بيدار مي شوم ودر حاليكه بدنم به شدت كوفته هست از چادر خارج مي شوم وبه سراغ شرپاي عارف مي روم و سراغ شرپاي خودم را مي گيرم كه مي گويد رفته پايين. من هم كمي آبنبات مي خورم و آماده مي شوم كه پايين بروم. عارف هم بيدار شده، كمي صحبت مي كنيم ومن از آنها خداحافظي كرده وحدود ساعت ١٠ به سمت كمپ ١ راه مي افتم. به ابتداي يال برفي مي رسم كه شرپاي خودم ويك شرپاي ديگر را مي بينم كه به سمت من بالا مي آيند. عنوان مي كنند كه براي امداد ونجات ما بالا آمده اند! كمي تعجب مي كنم چون اگر امدادي لازم بود در كمپ ٣ لازم بود نه اينجا و حالا هم كه من وعارف هر دوسلامتيم وعازم پايين. به هر حال شرپاي من از همين جا با من بر مي گردد پايين به سمت كمپ ١ و شرپاي ديگر براي كمك به عارف وشرپايش به كمپ ٢ مي رود. به آهستگي و با تشنگي وگرسنگي فراوان در ساعت ۵ بعدازظهر به كمپ ١ رسيديم. آرنولد هم به كمپ ١ آمده، به استقبال من مي آيدو به من تبريك مي گويدو از حال عارف مي پرسد. خيالش را راحت مي كنم كه عارف هم خوب است وهرچه پايين تر بيايد بهتر هم مي شود. شربت گرمي برايم مي آورد كه واقعاً جان تازه اي به من مي دهد. كم كم جمع و جور مي كنيم، چون اين آخرين باري است كه در كمپ ١ هستيم وحدود ساعت ۶:٣٠ عازم ABC مي شويم. بدنم بشدت دچار كم آبي است وخوشبختانه يكي از كمك آشپزها با فلاسك چاي در Crampon Point به استقبالمان آمده است.

2-3 ليوان چاي گرم مي خورم وبه سمت ABC پايين مي روم. عارف هم مي رسد، با خستگي فراوان با هم شام مي خوريم ومي خوابم .

23 مي: قرار است كه امروز برويم پايين. عارف و چند نفر ديگر زودتر راه مي افتند و من حدود ساعت ١٢ ظهر راه مي افتم و حدود ٩ شب به كمپ اصلي مي رسم. از IBC به BC  را بسيار آهسته پايين مي روم چون بدنم هنوز كم آب وبسيار خسته هست. تقريباً آخرين نفري هستم كه به BC رسيده ام ومستقيماً به چادر غذاخوري مي روم. شام مفصلي مي خورم و آرنولد مي گويد كه من وعارف فردا حاضر باشيم تا به سمت كاتماندو برويم. من هم قبول مي كنم وبه چادرم مي روم تا استراحت كنم.

٢۴ مي: هوا حسابي ابري است و از بالا هم خبر مي رسد كه هوا در كمپهاي بالا كاملاً طوفاني است وتيمها كم كم در حال جمع كردن و حركت به سمت پايين هستند وبه نوعي فصل صعود تمام شده است. بارش برف در كمپ اصلي هم آغاز شده است و من وعارف هم مشغول بستن وسائل هستيم تا ماشين برسد. حدود ساعت ١٢ ماشين مي رسد وبه همراه ٢ نفر ديگر كه اهل كانادا وآلمان بودند عازم زانگمو مي شويم. در ميانة راه به علت بارش باران وجاري شدن سيل وگل ولاي وبسته شدن جاده حدود ٣ ساعت منتظر بازگشايي جاده مي شويم و شب را در زانگمو مي مانيم. جاده هاي اين منطقه بسيار در برابر بارش ضعيف هستند و با كوچكترين بارشي جاده از گل ولاي پر مي شودو سنگهاي ريز ودرشت از بالادست ريزش مي كنند وجاده را مي بندند.

 

25 مي: بالاخره از كشور چين خارج مي شويم وبه سمت كاتماندو رهسپار مي شويم وحدود ٨ شب به كاتماندو مي رسيم. براي آگاهي بيشتر از نحوة هم هوايي درطول صعود نمودار زمان- ارتفاع اين صعود در تصوير زير نشان داده شده است.

 

از آنجايي كه بحث پيرامون مسائل فني وپزشكي اين صعود نيز حائز اهميت مي باشد، دراين بخش به تشريح مسائل ونكات فني وپزشكي مي پردازم.

نكات پزشكي پيرامون اين صعود

سرمازدگی :

همانطور كه مي دانيد پس از صعود قله، چهار تا از انگشتان دست ( ٢ انگشت كوچك هر دست)  وانگشت شصت پاي چپ من دچار سرمازدگي نوع ١ یا A شد كه منجر به قطع شدن يك بند از سه انگشت و يك بند شصت پاي چپ گرديد. نكتة مهم اين است كه دلايل سرمازدگي انگشتان دست و پايم كاملاً متفاوت مي باشند. من هم مانند بسياري از كوهنوردان از دوربين ديجيتال براي عكاسي وفيلمبرداري بر روي قله استفاده كردم. اما به دليل كوچك بودن اين دوربينها موفق نشدم با استفاده از دستكش اصلي آنرا روشن كنم. بنابراين دستكش اصلي را از دستم در آوردم ولي با دستكش زيرهم اين كار ميسر نشدو مجبورشدم بر روي قله تمام دستكشهايم را براي مدت بسيار كوتاهي از دستم دربياورم. چرا كه هوا در روز صعود بسيار خوب وآرام بود و باد بر روي قله نداشتيم. بنابراين نمي توان بگويم كه برودت هوا به تنهايي دليل اصلي سرمازگي انگشتانم بود هرچند كه مزيد برعلت بود. به نظر خودم دليل اصلي سرمازدگي انگشتان دستم، كم آبي شديد بدن در زمان صعود بود. بطوريكه خون بسيار غليظ شده بود وبه اندامهاي انتهايي ازجمله انگشتان دستم نمي رسيد. نكتة ديگر اينكه سرمازدگي دستانم در كمتر از ٢ دقيقه اتفاق افتاد و تا من اين قضيه را متوجه بشوم دير شده بود. اما فكر مي كنم راهكارهايي وجود داشت كه در آن شرايط به ذهنم نرسيد وگرنه احتمالاً آسيب كمتري به انگشتان دستم وارد مي شد كه آنها را در اينجا بطور مختصر شرح مي دهم. به محض آگاهي از سرمازدگي سعي كنيد با انگشتان دست ديگر انگشت سرمازده را از محل اتصال به كف دست گرفته وبا فشار به سمت نوك دست بكشيد. با اينكار خون داخل رگها را به سمت نوك انگشت هدايت مي كنيد. حتي مي توانيد نوك انگشت سرمازده را داخل دهانتان برده وآنرا مك بزنيد.

در اين حالت هم شما خون بدنتان را به سمت نوك انگشتان هدايت مي كنيد وباعث مي شود كه سرمازدگي به سمت نوك انگشت پسروي كند. البته بايد بلافاصله بعد از اين كار انگشت خود را خشك كنيد زيرا در غير اين صورت خيسي ناشي از آب دهان عامل تشديد سرمازدگي مي شود. پس از بازگشت به  ABC آرنولد برايم آب گرم همراه با بتادين آورد تا دستانم را در آب حركت دهم. با اين كار ميزان آسيب ديدگي كمتر مي شود و بازيابي بخشهاي آسيب ديده سريعتر و بهتر انجام مي شود.

اما سرمازدگي شصت پايم دليل ديگري داشت. از زماني كه در BC بوديم به من توصيه شد كه مصرف قرص ارتفاع يا همان استوزولاميد(Acetazolamide)  را آغاز كنم ومن هم علي رغم ميل باطني ام مصرف آنها را شروع كردم با اينكه مشكل ارتفاع نداشتم. يكي از عوارض اين قرصها بي حس شدن نوك انگستان دست و پا مي باشد كه من هم از اين عارضه بي نصيب نماندم ودر طول برنامه تمام انگشتان پاي من بي حس بودند. در كمپ ٣ جورابهاي خود را با جورابهاي تميز عوض كردم اما جورابهاي تميز به علت شسته شده بودن كمي جمع شده بود و به اصطلاح كمي پاي مرا كيپ گرفته بود. با اينكه ميزان تنگي آن زياد نبود ولي همان ميزان تنگ بودن براي انگشتان پا كافي بود تا سرمازدگي اتفاق بيفتد وچون پاهايم به هيچ عنوان حس نداشت)ناشي از مصرف قرص ارتفاع)، متوجه سرمازدگي پاهايم نشدم و اين قضيه را در ABC فهميدم. بنابراين پيشنهاد مي كنم تا زمانيكه مشكل ارتفاع نداريد، از قرصهاي ارتفاع استفاده نكنيد و هرگز از جورابهاي حتي كمي تنگ هم استفاده نكنيد.

اخيراً براي جلوگيري از سرمازدگي وسيله اي به بازار آمده است كه مي توان حرارت را در آن ذخيره كرد و در زمان مقتضي از آن استفاده كرد. اين وسيله در حقيقت پدهاي گرمايي هستند كه بوسيلة باتري شارژ مي شوند ودر زمان لازم انرژي ذخيره شده را به شكل گرما وحرارت آزاد مي كنند. از اين وسيله مي توان در داخل كفش يا دستكش استفاده كرد وبه ميزان قابل توجهي احتمال بروز سرمازگي را كاهش مي دهد. در سالهاي اخير اين وسيله به طور فراگير مورد استفادة كوهنوردان واسكي بازان قرار گرفته است وتمام اين افراد از نحوة كار آن ابراز رضايت كرده اند. متاسفانه اين وسيله در نپال يافت نمي شود و بايد آنرا از طريق سفارش از كشورهاي اروپايي، آمريكا ويا كانادا تهيه كرد. در سايت زير مي توانيد اطلاعات بيشتري در مورد اين وسيله بدست آوريد:

http://www.humanedgetech.com/news.php?id=١۶۶۴١

 

سردردهاي شبانه :

من در تمام طول برنامه در بالاتر از IBC ودر اكثر شبها دچار سردرد بودم. در ابتدا فكر كردم كه اثرات ناشي از ارتفاع است اما حتي بعد از صعودها وپايين آمدنهاي مكرر اين مشكل ادامه يافت و شبهايي اين مشكل كمتر مي بود كه در طول آن روز به مقدار زيادي مايعات نوشيده بودم. بنابراين از نوشيدن مايعات در يك چنين برنامه هايي غافل نشويد زيرا علاوه بر از دست دادن آب بدن در اثر تعرق، گرماي هوا وتابش شديد آفتاب دلايل مضاعفي براي از دست دادن آب بدن هستند.

مشكلات سيستم گوارشي، كليه ومجاري ادراري

يكي از مشكلات عمده در اين برنامه عدم كاركرد صحيح دستگاه گوارش بود. بطوريكه كوهنوردان در اكثر مواقع مشكل يبوست دارند كه ناشي از كمبود آب بدن، عدم مصرف ميوه جات وسبزيجات به ميزان كافي ومصرف زياد پروتئين وانواع كربوهيدارتها بود.

بهترين مادة غذايي كه شخصاً پيشنهاد مي كنم، برگة زردآلو مي باشد زيرا هم داراي قند طبيعي است وهم به هضم غذا وهم به سيستم گوارشي كمك فراواني مي كند. نوشابه هاي گازدار نيز بسيار مناسب مي باشد زيرا هم قند فراواني دارد مي باشد و هم به هضم غذا كمك مي كند. مطمئناً اگر قرار باشد صعود ديگري به قلل بلند داشته باشم، يك نوشابه قوطي اي در هر روز را در برنامة غذايي ام خواهم گنجاند.

از ديگر اثرات مخرب ارتفاع، تاثير آن بر كاركرد صحيح سيستم كليه و مجاري ادراري است. بطوريكه كوهنورد نمي تواند سيستم مجاري ادراري خود را بطور صحيح و درست كنترل كند كه در اصطلاح پزشكي به آن Urine Incontinency گفته مي شود.

در شرايط معمول اين مشكل دلايل ديگري دارد اما در ارتفاع بالا كه بدن با كمبود شديد آب در بافتهاي بدن و كليه روبرو است، سيستم مغزي-كليوي با عدم كاركرد صحيح مواجه است و شخص كوهنورد بر ادرار خود كنترل نداشته و مدت زمان بين هشدار از طرف مغز تا خود عمل بسيار كوتاه مي شود و كوهنورد دچار مشكل خود ادراري مي گردد.

برف کوری (Snow Blindness):

متاسفانه در اين برنامه ٢ تن از كساني كه قله را صعود كردند بر روي قله دچار برف كوري شدند و نتوانستند از مناظر اطراف لذتي ببرند. فقط تصور كنيد كه چنين تلاشي براي فتح قله انجام دهيد وبر روي قله از نعمت ديدن آنهمه زيبايي محروم باشيد. علاوه بر آن اين مشكل مي تواند در موارد حاد به كوري كامل ودائم منجر شود. از طرف ديگر در زماني كه اين مشكل در حال برطرف شدن مي باشد . درد بسيار شديدي چشم ومناطق اطراف آنرا در بر مي گيرد. پس بهتر است كه از عينكهاي مناسب واستاندارد براي اين صعودها استفاده شود. از عينكهايي استفاده كنيد كه كش پشت سرداشته باشد تا عينك كاملاً به صورت بچسبد وشيشه هاي عينك به ميزان كافي بزرگ باشد. اين عينكها را حتي در شب هم كه هوا تاريك مي باشد مي توان استفاده كرد و طوري طراحي شده اند كه ديد انسان را در شب محدود نمي كنند.

 

يكي ازمشكلات اساسي كوهنورداني كه ازعينك طبي استفاده مي كنند نيز عينك طبي- آفتابي مناسب مي باشد تا هم مناظر اطراف را تار نبينند هم از تشعشعات آفتاب در امان باشند. امروزه عينكهاي ارتفاعي به بازار آمده است كه مي توان لنزهاي طبي بر روي آن سوار كرد. به عبارت ديگر لنزهاي طبي-آفتابي را بر روي عينكهايي كه در بالا نمونة آن نشان داده شده است نصب مي كنند.

ماسك، رگلاتور وكپسول اكسيژن :

از تجهيزاتي كه احتمالاً آنرا خريداري نمي كنيد وبعداً توسط شركت طرف قرارداد در اختيار شما قرار مي گيرد ماسك، رگلاتور وكپسولهاي اكسيژن مي باشند. بدون شك كيفيت رگلاتور وبخصوص ماسك تاثير مستقيم در كيفيت صعود دارد. همچنين همانطور كه گفتم دليل اصلي سرمازدگي انگشتان دست من كمبود آب در بدن بود و يكي از علل اين كمبود آب، ماسك نامناسبي بود كه در اختيار من وديگر اعضاء تيم قرار داشت. زيرا ماسكها دست دوم بودند و به علت نچسبيدن كامل ماسك به صورتم وتجمع آب دهان و بوي متعفن ناشي از ماسكهاي كهنة استفاده شدة قديمي، ميزان قابل ملاحظه اي از رطوبت دهان وبيني را از طريق منافذ اطراف ماسك از دست مي دادم وگاهي هم خودم مجبور بودم براي رهايي از آن بوي متعفن ماسك را از روي صورتم بردارم كه منجر به خشك شدن آب بدنم مي شد. در حاليكه وقتي با كوهنورد كانادايي كه همراه ما عازم كاتماندو بود صحبت كردم فهميدم كه ماسك بسيار خوب وجديدي در اختارش قرار داده بودند كه به تازگي به بازار آمده اند و هيچكدام از مشكلات مزبور را

نداشتند. تا اينجا در مورد كيفيت و مارك هيچكدام از تجهيزات كوهنوردي صحبتي به ميان نياوردم اما تاكيد مي كنم كه براي صعود اورست حتماً ازماسك ورگلاتور با بالاترين كيفيت وبهترين مارك موجود استفاده كنيد تا ميزان آسيب ديدگي شما به حداقل واحتمال موفقيت در صعود قله به حداكثر برسند.

كاركرد سيستم مغز:

نكته اي كه بيش ازهر چيز در اين برنامه براي من نمود پيدا كرد كاهش محسوس كاركرد مغز در ارتفاع بالا بود، بطوريكه  رفتارافراد به طور چشمگيري تغييرمي كند. در ارتفاع بالا اكسيژن به ميزان كافي به مغز نمي رسد زيرا اولاً غلظت اكسيژن در هوا كمتر مي باشد و ثانياً قسمت عمدة خون كه وظيفة اكسيژن رساني به اندامهاي مختلف و از جمله مغز را بر عهده دارد معطوف به اكسيژن رساني به ماهيچه ها مي شود. در نتيجه مغز با كمبود شديد اكسيژن روبرو مي شود و ميليونها سلول مغز از بين مي روند.

نكتة بسيار مهم در مورد اين سلولها اين است كه اين آسيب قابل ترميم نمي باشد وبه اين شكل نيست كه پس از پايان برنامه اين سلولها مجدداً ساخته شوند. به همين دليل است كه كوهنورداني كه صعودهاي بدون اكسيژن متعددي به قلل ٨٠٠٠ متري داشته اند،

گاهاً رفتارهاي عجيب و قريبي از خود بروز مي دهند كه ناشي از فقدان سلولهاي مغز مي باشد. در اين روند حركات ورفتارهايي در طول صعود از افراد سر مي زند كه در شرايط معمولي به هيچ وجه از شخص انتظار نمي رود. مثلاً در طول صعود از كمپ ٣ به قله، جسدي ديدم كه طناب ثابت به دور گردن اوپيچيده شده بود! وقتي دليلش را پرسيدم فهميدم كه مغز اين فرد پيغامهاي صحيحي براي انجام درست كارها به او نمي داده وشخص به جاي اينكه يومار خود را در داخل طناب ثابت بيندازد، طناب را دور گردن خود حلقه كرده است. از ديگر اتفاقات بسيار معمول در طول صعود اين است كه افراد زيادي زمان ونحوة صعود خود به قله را به ياد ندارند يا اينكه يادشان نمي آيد روي قله چه كارهايي انجام داده اند يا فراموش مي كنند كه روي قله بايد چه كارهايي انجام دهند. به عبارت بهتر، اگر جريان صعود به قله را به شكل يك فيلم بازسازي كنيم افراد زيادي هستند كه لحظاتي از اين فيلم

را در اختيار ندارند و به هيچ وجه به ياد ندارند كه مثلاً در فلان كمپ چه كارهايي انجام داده اند. همانطور كه قبلاً اشاره كردم مدت زمان انجام تمام كارها در ارتفاع بالا بيشتر از زمان عادي انجام همان كار در ارتفاع پايين مي باشد. يكي از دلايل آن كمبود اكسيژن وسخت بودن فعاليتهاي فيزيكي هست اما دليل ديگري هم وجود دارد وآن اينست كه مغز به زمان بيشتري براي تمركز كردن نياز دارد. به عبارت بهتر ميزان هوشياري وتمركز فرد در ارتفاع بالا كاهش مي يابد كه همان دليلي است كه باعث بروز حوادث در ارتفاع بالا مثل ليز خوردن يا از دست دادن وسائل مي شود. بطور مثال زمانيكه مي خواستيم از كمپ ٣ عازم پايين بشويم، حدود نيم ساعت بستن كرامپونهاي من طول كشيد ودر نهايت هم اليزابت به من كمك كرد تا توانستم اين كار را به اتمام

برسانم كه ناشي از عدم تمركز ذهنم بر كارم بود. يا در بازگشت از قله يك لنگه از كرامپونهاي يكي از نفرات تيم خودمان از كفشش باز شده بود كه او هم متوجه نشده بود و نمي دانست كي وكجا اين اتفاق افتاده است وبا خوش شانسي زياد وبدون حادثه به كمپ ٣ رسيد.

در نهايت بايد بگويم ميزان آمادگي روحي وجسمي فرد صعود كننده در بروز مشكلات مغزي در ارتفاع نقش اساسي دارند.

نكات فنّي اين صعود

مسير صعود :

مسير صعود قلة اورست از كمپ اصلي در ارتفاع ۵٢٠٠ تا كمپ اصلي پيشرفته به ارتفاع ۶۴٠٠ در حاشية يخچال رانگبوك شرقي وبر روي مورنها مي باشد وصعود در طول اين مسير با كفش راهپيمايي مناسب ميسر مي باشد. از بالاي Crampon Point در ارتفاع حدود ۶۶٠٠ متري تا قله طناب ثابت كار گذاشته شده است. تيمي از كوهنوردان بسيار قوي ومجرب از انجمن كوهنوردي تبت (Tibet Mountaineering Association) مسئول ثابت گذاري طنابها هستند. دفتر اصلي اين انجمن در لهاسا، پايتخت تبت واقع شده است و به كوهنورداني كه براي صعود قلل هيمالياي تبت عازم اين منطقه مي شوند خدمات ارائه مي دهند. اين گروه از كوهنوردان انسانهاي بسيار پرقدرت و فني هستند كه وظيفة ثابت گذاري طنابها در طول مسير، ترميم وجايگزيني طنابها و زدن كارگاههاي ثابت وتعمير آنها را برعهده دارند. بطور مثال در طول همين صعود ودر فاصلة چند روز مانده به حملة اصلي طوفان بسيار شديدي در كمپهاي بالا اتفاق افتاد وبخش عظيمي از طنابهاي ثابت وكارگاهها را از بين برد. اما تيم موردنظر بسرعت ودر كوتاهترين زمان نسبت به جايگزين كردن طنابها وكارگاهها اقدام كرد. البته اين انجمن با

اشخاص قرارداد نمي بندد بلكه با شركتهاي تجاري وبين المللي يا سرپرست تيمها قرارداد منعقد مي كنند و در ازاء خدماتي كه به كلّ تيمها در منطقه ارائه مي دهند پول دريافت مي كنند. اين انجمن رابطة بسيار نزديكي با تيمهاي كوهنوردي وشركتهاي چيني دارد و در صورتيكه يك يا چند تيم چيني در منطقه حضور داشته باشند، اين انجمن هم خدمات بهتري به كل كوهنوردان ارائه مي دهند.

تمام مسيرتا كمپ ٣ همانند آنچه كه در گزارشها وعكسهاي موجود بر روي اينترنت قرار دارد براي من قابل پيش بيني بود. اما دليل اصلي كه مسير شمالي اورست را از مسير جنوبي آن متمايز مي كند مسير كمپ ٣ به قله مي باشد. زيرا علاوه بر كوهنوردي در ارتفاع بالا، اين مسير بسيار فني بوده و در نقاطي هم درگيري سنگ دارد و به قدرت بدني وآمادگي جسماني بسيار بالايي نياز دارد و اين بخش از صعود (كمپ ٣ به قله) از نظر فني وسختي مسير فراتر از حد انتظار من بود.

زمان بندي صعود به قله:

به دليل اينكه مسير كمپ ٣ به قله فني مي باشد و امكان گذركردن از كنار يك كوهنورد ديگر در طول صعود وجود ندارد واز طرفي هم روزهاي مناسب براي صعود محدود مي باشد و افراد زيادي قصد صعود به قله در همان روزها را دارند و اگر قرار باشد همة تيمها با هم وبدون هماهنگي با هم به سمت قله حركت كنند مشكلات فراواني در طول مسير پيش خواهد آمد. بطور مثال تصور كنيد كه در ابتداي پلة دوم و پشت سر يك سري از كوهنوردان بسيار آهسته قرارگرفته ايد و علاوه بر تحمل سرما در آن ارتفاع چه فشار روحي را متحمل مي شويد زيرا زمان كه مهمترين عامل در موفقيت مي باشد را از دست مي دهيد. به همين دليل همة تيمها سعي مي كنند تا روزهاي صعود را از قبل با هم هماهنگ كنند تا مشكلي به وجود نيايد. در اين برنامه ٣ تيم بزرگ چيني كه تعداد صعود كنندة بالايي هم داشت روزهاي ابتدايي صعود را به خود اختصاص داده بود وتيم ثابت گذاري طنابها هم با فاصلة يك روز زودتر از آنها عازم كمپهاي بالا وقله بود. روز بعد از چينيها متعلق به تيم ژاپن وكانادا بود وتيم ما هم به همراه نفراتي از يك تيم بين المللي ديگر وكوهنوردان فرانسوي كه قصد صعود بدون اكسيژن را داشتند روز بعد را رزرو كرده بوديم. اين نكته را هم يادآور شوم كه در صورت خراب شدن وضعيت هوا روزهاي صعود به همان ترتيب به روزهاي بعد منتقل مي شود.

تجهيزات :

در كنار اجناس و تجهيزات نپالي، اكثر شركتهاي بين المللي و معتبر توليدي در كاتماندو شعبي را افتتاح كرده اند تا كوهنوردان تجهيزات خود را در نپال خريداري كنند. به اين ترتيب كوهنوردان از حمل بارهاي سنگين تا فرودگاه و پرداخت هزينه هاي هنگفت اضافه بار رهايي مي يابند. اما وقتي كه وارد اين فروشگاهها مي شويد براي خريد كوله پشتي، لباس يكسرة پر كرامپون نكات زير را در نظر داشته باشيد:

در زمان خريد كرامپون حتماً كفش اصلي خود را همراه ببريد وكرامپوني را كه قصد خريد آنرا داريد بطور كامل روي هر دو لنگة كفش فيكس كنيد زيرا اگر در داخل مغازه ودر شرايط عادي فيكس كردن آن مشكل باشد مطمئن باشيد در ارتفاع ٨٠٠٠ متري فيكس كردن آن به مراتب مشكل تر وزمان گيرتر مي شود. يك جفت تسمة اضافه براي كرامپون خود بخريد زيرا تسمه هاي روي كرامپون ممكن است در اثر سايش با سنگ ويا ضربة لنگة ديگر كرامپون آسيب ببيند ويا تحت فشار پاره شود. از راحت باز وبسته شدن تسمه هاي كرامپون روي كفش اطمينان حاصل كنيد وسعي كنيد حتي الامكان يك بار آنرا بر روي كفش وبا دستكش باز و

بسته كنيد. در زمان خريد لباس پر، همان لباسهايي را كه قرار است در طول برنامه در زير لباس پر بپوشيد، اينجا هم بپوشيد تا از انتخاب سايز درست مطمئن شويد زيرا لباس پر نه بايد گشاد باشد نه تنگ. سعي كنيد در حاليكه تمام اين لباسها در تن شما مي باشد براي چند دقيقه عمل يومار زدن را انجام دهيد. اين كار باعث مي شود اگر لباس پر تنگ باشد همين جا اين قضيه را متوجه شويد. از طرف ديگر وقتي اين لباس را بر تن مي كنيد نبايد جلوي لباس در قسمت شكم گشاد يا آويزان باشد زيرا ديد شما را در طول برنامه در هنگام راه رفتن، كار با صندلي خود، گذاشتن وبرداشتن ابزار بر روي صندلي و انتخاب گيره هاي مناسب با كرامپون محدود مي كند. مي توانيد بجاي لباس پر يك دست از كاپشن وشلوارپر استفاده كنيد اما اين كار حداقل براي قلة اورست پيشنهاد

نمي شود زيرا كاپشن وشلوارپربه اندازة لباس يكسره عايق نمي باشد وحرارت بيشتري از طريق درزها وفواصل بين كاپشن وشلوار از بدن خارج مي شود.

در زمان خريد كوله پشتي، حتماً به وزن خود كوله دقت كنيد زيرا در ارتفاع بالا وزن خود كوله بسيار مهم مي شود. سپس آنرا با چيزهاي نسبتاً سنگين پر كنيد وسعي كنيد رگلاژهاي كوله را بر روي بدن خود تنظيم كنيد وچند دقيقه اي به همين شكل راه برويد تا مطمئن شويد كه به اصطلاح كوله روي بدن شما بخوبي نشسته است. در همين صعود من كوله اي خريدم كه براي اين برنامه نسبتاً سنگين بود اما بطور بسيار مناسبي روي بدنم مي نشست وتا انتهاي برنامه هم بدون هيچگونه مشكلي توانستم از آن استفاده كنم.

 

قسمت اول گزارش اورست مسیر شمالی ( نیما یزدی پور )

قسمت دوم گزارش اورست مسیر شمالی ( نیما یزدی پور )

 قسمت سوم گزارش اورست مسیر شمالی ( نیما یزدی پور )

 قسمت چهارم گزارش اورست مسیر شمالی ( نیما یزدی پور )

 قسمت پنجم گزارش اورست مسیر شمالی ( نیما یزدی پور )

 قسمت ششم گزارش اورست مسیر شمالی ( نیما یزدی پور )