(( تقدیم به زادگاهم همدان وعاشقان کوه و طبیعت ))
(( تقدیم به زادگاهم همدان وعاشقان کوه و طبیعت ))
الوند پا به جاست
مریم زرنشان
با من بگو چه دیدی ای کوه استوار
ای آن که دیده ای تو بهاران بیشمار
بر دامنت نشسته یکی شهر پر غرور
از آن زمان دور
از عصر مادها،
مانده به یادگار
آری : هگمتانه بود ، نام آن دیار
برسینه ات ، نقش زده بر کتیبه ها
بر ذره های سنگ ، نام اهورا دهد جلا
از دوره ی هخامنش و عصر داریوش
خوش بشنوی نام اهورا ، رسد به گوش
بشنو طنین سنگ تراشان عصر دور
تا حک کنند نیک و بدی را در این سطور
هر صبح آفتاب ، همچون جواهری بدرخشد به قلّه ات
از یمن مقدمش بشود گرم ، روزگار
آمد ز ره ، نوای خوش قمری و هزار
صبح است و وقت کار
با من بگو چه دیده ای ای کوه استوار
ای زادگاه علم و ادب
آرامگاه بوعلی و طاهر و غبار
خفته به دامنت (( حیقوق )) آن نبی پاک
بس گوهران ، گشته نهان اندرون خاک
از آن زمان بگو:
آن کودکان سر خوش و مستی که پر خروش
بر دامنت دویده و اکنون ، بعد از هزار سال ، نغمه ی آنها رسد به گوش
آن مادران شیر زن عرصه ی تلاش
هم دوش مردها بروند از پی معاش
آن گه که شب شود
آغوش پر محبت خود را گشاده اند
دردانه کودکان به دامان نهاده اند
نجوای لای ، لایی مامی دلم ببرد
با آن ترانه اشک غم از چهره ام سترد
با خود ببر این دل من از پی قرون
در کوچه های خاکی آن خانه ها کنون
گشتی زند خیال
همچون پرنده ای که زند نرم ، بال ، بال
بر روی بام خانه ای کوچک نشسته ام پر مهر و با صفا
دیوارهای کاه گلی ، امّا درون آن مملو از وفا
از مهر و عاطفه لبریز و گرم بود
آویخته به سقف ، فانوسی از محبت و عشق و طنین رود
در سفره ی کتانی آنها چه دیده ام ؟
چند تکه نان و ظرف خورشتی ز شیر و ماست
بنگر چه بی ریاست !
آن سفره کتان که نوشته به دور آن
این شعر دلنشین ، افزون شود نعمت تو شکر کن همین ...
من می شوم دوباره رها در میان باغ
آرد مرا به خود ، آوای یک کلاغ
آن نوگلان تازه شگفته کنار رود
با گیسوان بافته خوانند خوش سرود
هر دختری به دست گرفته است کوزه ای
تا پر کند ز آب گوارا درون آن
با چشمهای همچو شبه روی خویش را
در آب صاف می نگرد گشته شادمان
با دستهای گرم ، آن گونه ها که سرخ شود از شرار شرم
با پنجه های رنگ شده از گل حنا در آب نهر کرده فرو دست و کوزه را
وانگه به دوش خود ببرد از برای مام
چون آهوان وحشی زیبا نگشته رام
بنگر چه سان شود به چین دامن رها
پرچین و دلفریب ، که ز هر چین دامنش
گل ریزد از قفا برده ز دل شکیب ...
فریادهای و هوی جوانان همچو گرد آرد مرا به خود
آنان که شیر بیشه ی رزم اند و کارزار ، مردان این دیار
از نسل (( پوریا )) از نسل آرش اند و سیاوش دلیر و پاک
بوسه زند به پای دلیران زمین و خاک
الوند سر بلند ، دیگر چه دیدهای ای کوه پر غرور
در لحظه های زندگی مردم غیور ، خوش داشتی حضور
پاییز می خرامد و از راه می رسد
اینک درخت و باغ با برگهای زرد
چو نور دو صد چراغ
رخشان شوند و شاد با دست پیک باد
رقصان و بی قرار بر روی کشتزار
بنگر چه نرم ، نرم گسترده فرش گرم
سرما ز ره رسید بر قلّه ها ، صاعقه اکنون دهد نوید دی آمده پدید
اینک زمین و کوه و درختان سرو بید
چون نو عروس کرده به تن خلعت سپید
پیچیده در حریر سپیدی زمین و کوه بنگر چه با شگوه !
وقتی دوباره باز بیآید بهار و گل
آواز چشمه سار و چمنزار و بوی مل
هر گوشه جویبار رها می شود به ناز
بردامنت فرش زمرّد چه دلنواز
هر سو به برگرفته تنت لاله های سرخ
خندان لب و شکفته دهن برگشاده رخ
بینی دوباره مردم پر شور و نغمه خوان
از کودکان و مرد و زن و پیر و صد جوان
گویند شاد باش ، الوند سر فراز
ای کوه پر غرور ای معدن سرور
سر سبزی و طراوت و پاکی هگمتان ، دارد ز تو نشان
در سینه ات بود گنجینه ها نهان
باشی تو جاودان ای شهر هگمتان
18 مهر 89
مریم زر نشان
گلایه
بگو به من که تا به حال تو فکر کرده ای ؟...
به آرزوی یک درخت
به آرزوی یک پرنده در قفس
به آرزوی یک کلاغ پر سیاه
به آرزوی آسمان بی گناه
به آرزوی دشتهای ملتمس
به آرزوی رودهای خشک
به آرزوی مبهم و غریب کوره راه ها
به بوته ها به خارها
که جای گل به دستشان شکفته کیسه های نایلون به هر کجا !
و باد می برد
به جای عطر و بوی گل به دشتهای دیگری زباله را ...
بدان : که باد قاصد است و می دهد تو را خبر
زمین گلایه می کند زدست تو
تو ای بشر ! .......
جنگل گیسوم – فروردین
مریم زرنشان
کلک زرین
خداوندا ! سپاسم را پذیرا باش
چه گویم من ؟ زبانم قاصر و الکن
قلم هم ناتوان از وصف نعمتهای رنگینت
به درگاهم تو می سایم رخ خدمت
درون خلوت شب ، من ز حسنت با دل خود رازها گفتم
ز اشک دیده تا وقت سحر دردانه می سفتم
شبانگه دختر مهتاب در تاریکی شب عشوه ها می کرد
رخش را با دو صد افسون گه گاهی نهان می کرد
نگاهش را به من بخشید و نور عشق بر جان و دلم پاشید
در آن شب ، با پر و بال تخیل من سفر کردم
غم ایام را لختی ز کنج دل به در کردم
به ساز زهره رقصیدم پس آنگه یک سبد سوسن ز باغ آرزو چیدم
و با لا لایی مهتاب خوابیدم
سحر از دور پیدا شد به زیر پرتو خورشید
دنیا وه چه زیبا شد !
صدای چه چه بلبل به روی شاخه ای از گل
و اینک دختر خورشید افشاند به عالم خرمن زلف طلایی را !...
نسیم آن تکنواز باغ با سر پنجه ی جادوییش غوغا به پا می کرد و لاله پایکوبان
دست می افشاند و سنبل خرمن زلف پریشان را به دست باد می افکند
نسرین بر سریر شاخه با صد دلبری بنشسته و افسونگری می کرد
گل نرگس خمار آلود صبا بر دوش می می داد
خداوندا چه می بینم ! بهشت آرزو اینجاست !
نگه کن برکریزان درختان را به دل گفتم تأمل کن
که اینک باغ دارد جامه ای برتن بود آن جامه ای زیبا هزاران رنگ
هوا لطف دگر دارد
گهی خورشید تابان بر سپهر لاجوردی می درخشد
گه دیگر رخش را با نقاب ابر می پوشد
و تندر با هیاهو می خروشد
کنون باغ از سبوی ابر می نوشد
نگه صد برگ زیبا دست در آغوش یکدیگر به ساز باد می رقصند و می خوانند با هم
نغمه آزادی خود را
خداوندا : تن و جانم فدای کلک زرّینت
که هر دم حسن خود را با کمال و هیبتی دیگر به روی صفحه ی گیتی نمایان سازی و
این خلق در خواب تغافل رفته را بیدار گردانی :
شگفتا ... دسته ای آن قدر در خواب گران هستند که از یاد خدا غافل
به این دنیای پر نیرنگ دل بستند و با مال و زر زیور بپیوستند .
به خود آیید
به خود آیید ، شما ای مردمان خفته در مرداب خاموشی
به خود آیید
23 آبان 73 – باغهای با صفای دره مراد بیگ همدان
مریم زرنشان
سنگ ها هم مهربانند
سنگ سردی گریه می کرد
من صدایش را شنیدم
من شبیه قطره اشکی
روی قلب او چکیدم
سنگها هم مهربانند
اشک می ریزند آسان
یک دل نرم است انگار
در میان سینه هاشان
لاله ها گلهای وحشی
سنگ ها را دوست دارند
سنگ ها با مهربانی
دست گل را می فشارند
مریم زرنشان
معما
به من بگو :
چه خوانده آب جویبار
به ریشه ، ریشه های آن درخت پیر
که پر جوانه می شود ، ز شوق آن خبر چنین !؟
به من بگو :
چه خوانده ابر نو بهار به گوش دشتهای خشک
که سر زند ز سینه اش ، هزار برگ سرخ رنگ آتشین !؟
به من بگو :
چه خوانده چشمه زیر گوشهای کوه
که جوشش دوباره می کند به پا
و شاد شاد و نغمه خوان رها شود چه پر طنین !؟
به من بگو :
چه خوانده روی گونه های سرخ گل
عبور دستهای مهربان هر نسیم
که عطر خود پراکند به هر کجا چه دلفریب و دلنشین !؟
به من بگو :
که چک چک مدام ابر بیقرار چه خواهد از دل زمین !؟
به من نگاه کن بگو :
صدای گام واژه ها
که در سکوت ذهن من قدم زنان گذر کند
چه خواهد از دلم همین !؟ .......
اردیبهشت 90- دامنه ی زیبای الوند
مریم زرنشان
سروده ای از :بانو خانم مریم زرنشان
ده سال ، بیست سال ،سی سال چهل سال نزدیک به پنجاه سال است که فعالیت کوهنوردی داشته برنامه های زیادی را اجرا نموده ازجمله صعود بسیاری از قلّه های کشور ، صعودهای منطقه ای ( صعود تمامی قلّه های یک خط الرأس ) سنگنوردی ، دیواره نوردی ، صعودهای زمستانی ، اجرای برنامه های نو و جدید و برای اولین بار بازدید از غارها برگزاری کلاسهای آموزش سنگنوردی و کوهنوردی ، برخورد با حوادث و اتفاقات در کوهستان ، مواجه با شرایط سخت زمستانی ، ریزش بهمن ها ، امداد و نجات و حمل مصدومان در شرایط بسیار سخت ، ارتباط بسیار خوب و صمیمانه با کوهنوردان وقت گروههای کوهنوردی و تشکیلات کوهنوردی ، حضور فعال در تشکیلات کوهنوردی دولتی و غیر دولتی در طول زمان و کسب تجربیات بسیار زیاد و دوستانی جاودانی وفراموش نشدنی.